یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی، شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن، وقت آه از دل کشیدن، یاد من کن یاد من کن
هر کجا رفتی پس از من، بخت ایشان از تو روشن یاد من کن یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی، عاشقی با لب گزیدن یاد من کن یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی...
بی تو در هر گلشنی چون بلبل بی آشیان دیوانه بودم
سر به هر در می زدم وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گربه کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد
وندر آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد
چون به شد آهسته شمعی کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری، تا فتد دستی به گردن، یاد من کن، یاد من کن
به یاد دوستم چاملی چهارساله. همیشه به یاد او هستم.
م.آ.
وجدان معذب
ارغوان بیرق گلگون بهار!
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان، شاخه ی همخون جدامانده ی من!
سایه
به امید آزادی دوستان در بندم
م.آ.
داغ
...
ارغوانم اینجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خونالود
هر دم از دیده فرو می ریزد.
...
بسه دیگه
م.آ.
مگس گرفتار در بطری
"هدف فلسفه باشد که به مگس گرفتار، راه گریز از بطری مگس گیر را یاد دهد."لودویک ویتگنشتاین
مگس گرفتار آمده در بطری مگس گیر، دچار توهم شفافیت دیوارهی زندان خود شده است. ما مگسان گرفتار آمده در بطری، دچار توهم شفافیت فضایی شدهایم که همه اتهام ناباور و ناگزیر چسبها و برچسبهاییست که گاه از متهم شدن به آنها خوشحالیم و گاه دچار رنج ترانسمیسشن از وضعیتی به وضعیت دیگر که در نهایت کارکردها بر هرآنچه میپنداریم پیشی خواهد گرفت. چسبهایی به خاطر میآورم (و شاید در یک فیلم دیدم) که برای خلاصی از وز وز نابهنگام و آزارندهی مگس در پروازی ظهر گاهی، به سقف می آویختند تا پا دربندی مگس و تقلای بیثمرش پس از مدتی بالهایش را اسیر چسب برچسب کند و آوای بیگاه بند آید برای همیشه از صحنهی روزگار محو شد (زهی خیال باطل که لشگر وز وزی پشه و مگس هماره در راه است!!).
اما تو که دیگر، وز وز هم نداری. موهایت وز وزی است، چنانکه نمیدانم به همان شوخ مزاجی همیشگیت و یا ناآموختگی از آشنایی با مدل بافت موها، خطاب به بازجو جهت شناساندن ریخت و قیافهات نوشته بودی که موهایت وز وزی است؛ اما خودت اگر غرولندهای گاه و بیگاهت را حساب نکنیم، وز وزو نیستی. بی سر و صدا هم نیستی و گاه اهل آتش بحث. فکور و راهرونده و نویسنده و ساکت و ... البته گریان. راه می روی، فکر میکنی، کتاب میخوانی، زیاد میخوانی، بعد دوباره فکر میکنی، عاشق میشوی، گریه میکنی، مینویسی، میخوابی، نمیخوابی، گریه میکنی، گریه میکنم... گریه میکنیم. بر این همه تلخی روزگار "مردی که زیاد میدانست" و شاید هم در توصیف روزگار امروز تو بهتر باشد که بگویم "مرد عوضی".
مهدی آزموده
ادامه مطلب
جهان و کار جهان سر به سر اگر باد است
چرا ز باد مکافات داد و بیداد است
ز باد و بود محمد نگر که چون باقی است
ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیاد است
ز باد بولهب و جنس او نمی بینی
که از برای فضیحت فسانه شان یاد است
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد
در این ثبات که قاف کمتر آحاد است
نبود باد دم عیسی و دعای عریر
عنایت ازلی بد که نور استاد است
اگرچه باد سخن بگذرد سخن باقی است
اگرچه باد صبا بگذرد چمن شاد است
ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد
درون باد ندانی که تیغ پولاد است
کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت
کهی کهی نکند زانک که نه فرهاد است
تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد
که از درون دلم موج های فریاد است
اگرتو بحر ببینی و موج بر تو زند
یقین شود که نه باد است، ملک آباد است
مولانا
120 روز هم شروع شد. امروز حالت خوب نبود و این بی حوصله گی که پس از خبر دیروز دچارش شده ای. باز عادت کرده ام نه عادت کردنی نیست که حالت صورتت را از پس صدایی که گاه با خش خش از گوشی تلفن می رسد حدس بزنم که بدانم کی صورتت چروک می افتد کی چشم هایت نمناک می شود و دستی که دیوار را گرفته است. یادم هست آن سال ها را هم که از پس گوشی تلفن در ساعت یازده و نیم صدایت را می شنیدم و بخار دهانی که بر باجه تلفن یخ می بست. آن سال ها تمام شده و این سال ها شروع شده است.
مادر از خواب هایش می گوید من همه در فکر کارهایی که باید بکنم، همه در فکر حرف های تو، همه در فکر بودن تو که زن در خواب های مادر خودش را از بام به پایین می اندازد.
نمی خواهم بودنت را بر اساس ایده ای یا فکری یا حرکتی ارزیابی کنم که این بهترین حالت بودن تو در آنجاست اما تو آنجایی نه برای همه اینها که بخواهم مرثیه یا متنی سیاسی یا عاشقانه برایت بنویسم تو آنجایی شاید چون من آنقدر ضعیف هستم که دستهایم به تو نمی رسد. تو آنجایی که بر سر یک اتفاق و یک نظریه شخصی حدس زده شد که شاید چیزی باشد و وقتی هم که نبود باز تو آنجا بودی که اطمینان یابند و زمانی که اطمینان یافتند باز تو آنجا بودی که به گفته خودشان دیر شده بود و باید قاضی نظر می داد و پس از اعلام نظر قاضی باز آنجایی که باید قاضی حکم اعلام شده را ابلاغ می کرد و در ثانی طبق نظر قاضی باید برای یک اتهام پرونده ات باید به شعبه دیگری پرونده می رفت و قاضی صلاح نمی دید تا آن زمان برایت وثیقه صادر کند، تو آنجایی و دست های من آنقدر کوچک هست که نتواند از پس دیوار عبور کند.
مادر باز خواب هایش را تعریف می کند در خواب های مادر کودک هست، تو هستی، باغ هست و جوی آب و در خواب های من همه میز قاضی است و دفترش و یک سایه مداوم از ترس... تو در خواب های من نیستی و هیچ چیز نیست جز یک خلا در خواب های من نیست.
ارغوان را برایت می خوانم، تو یادداشت می کنی کورسویی ز چراغی رنجور/قصه پرداز شب ظلمانی است/ نفسم می گیرد/که هوا هم اینجا زندانی است.
قاضی می گوید تو هم اگر آزادی به خاطر رافت اسلامی است وا ینکه زن هستی. من ملتمسانه می گویم باور بفرمایید حاج آقا که اینطور نیست و او به دفترش می رود. مسئول دفتر می گوید گفتم که اینقدر پیگیر نباش و من برمی گردم. در یک خلا در زمینی که همه هستند و تو نیستی و در کنار تو عده ای دیگر نیستند. آدم ها نه در کنارم مشابه آدم های هرروزه که بخشی از کابوسی اند که رهایم نمی کند. خواب تنها خواب است که در برم می گیرد وقتی تلفن می زنی و نتیجه را می گویم. احساس سرما می کنم و پتو را روی خودم می کشم و در خلا رها می شوم. هیچ، دست یازیدن به هیچ، سرم سنگین است مملو از هجمی خالی و فشار هیچی که بودن نبودنش را چنین به رخ می کشد.
الان تلفن می زنی و می گویی که تو را به بند عمومی می برند یعنی همه شما را به بند عمومی می برند، می گویی نگران نباش و با اینهمه در صدای تو اضطراب است. می دانم بند عمومی چیست و می دانم که این اضطراب هر روز بیشتر خواهد شد.
فاطمه
بی چرا
میترسم از اینکه دیگران را در این ضمیر «ما»ی شعر شاملو با خود جمع میبندم. اگر حق دخل و تصرف در شعر شاعر را داشتم، حتمن مینوشتم: من بیچرا زنده!
آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم...
این حس سانتیمانتال لابد همهاش به نینوای علیزاده ربطی ندارد، در درآمدش. یا این حس عاشقی که اینروزها با باران آسمان گره خورده است.
یک پروفن به خوبی سر درد را آرام میکند، با یک چای و بعد بگیر و بخواب. اصلن خبرهای بد بخوان: دلآرا اعدام شد. چهرهی زیبایش هنوز در پس ذهن است، فرقی هم نمیکند با قیافهی رکسانا یا ژیلا بنییعقوب. اصلن نیکفر یکبار بهتر از همه بدین مضمون گفته بود که عیار عقبماندهگی ِ ما را با خشونتمان علیه زنان میتوان سنجید، خشونتی در گفتار، کردار، رفتار و حس قیمومیت برای ایشان و ... .
سر درد.
یاد هگل میافتم. وقتی که از حکم اعدام دفاع میکند به خاطر دفاع از مفهوم(der Begriff) «انسانیت»(humanity). منطقی و عقلانی به نظر میرسد، اما وقتی که اعدام خود نافی انسان نباشد! نمیدانم خانوادهی «فرهیختهی»(به نقل از نامهشان) شاکیان دلآرا چه کردند، میدانم وجدان جمعی را جریحهدار کردند. میدانم که مادر محترمشان که توسط دختر نادان نوجوان خودخواه کشته شد، دیگر فقط مادر آنها نبود، بلکه به خصوص در نزاع سیاسی اخیر بر سر حکم اعدام کودکان(اصلن حکم اعدام) نشانهای بود برای انسانیت. که ایشان میتوانستند با بخشششان نه تنها مطبوعات را شرمنده کنند که گامی بردارند در راستای... ول کن عمو! دخترک را دیروز، صبح جمعه با طنابی بر گردن، به همان شیوهی خلخالی که هویدا را، بدون اجازهی عمومی و بدون اطلاع خانوادهاش و وکیلاش بالا کشیدند.
گریه: بر گور مارکس در لندن نوشتهاست:workers of the all the world, UNIT.
کارگر افغانی را تهدید میکند که اگر جمعه سر کار نیایی، برایت بد تمام میشود. «آخرش اینه که بیرونم کنی»(با آن لهجهی اصیل و محکم افغانی، با صدایی آرام همانقدر که محکم اما ترسان و روی پای خود ایستاده). جمعه نمیآید سر کار. چیزی ندارد برای از دست دادن جز استخوانهایش. مگر نگفته بود مارکس که کارگر چیزی ندارد از دست بدهد جز زنجیرهایش؟! (دیروز اول مِی هم بود)
قسط، خانه، اعتبار، هویت، آبرو و ... .
به کجا غلطیدهام؟
آخر فیلم «پیش از باران» از کارگردان خوب بوسنیایی، عکاس پولیتزر برده روی تخت نه توانسته از عشقاش پاسداری کند و نه به صحنههای قتل و تجاوز و کشتاری که او را مشهور کرده مومن بماند. دختر را نجات میدهد و وقتی پسر عمویش میگوید که پسر عمو به زندهگیات برس، میگوید دارم همین کار را میکنم و دست دختربچه را میگیرد و پشت به لولههای تفنگ، آرام و مصمم راه میرود، به همان طنین کلام افغانی. و باران تمام چهرهاش را میپوشاند.
بارانی که اینهمه شور نیست که این اشکها هست.
این متن چه سودی دارد جز آنکه تلاشی زشت و رکیک باشد برای این که بگویم از شما نیستم؟ زشتتر و وقیحتر. پس چی؟
سرم درد میکند در اتوبوس. اگر دوباره احمدینژاد رای بیاورد؟ اگر باز بخواهند خانههای مجردی را بگردند؟ اگر باز بیکار شوم؟ اگر باز دانشگاه جای رئیسمجلسها و دبیر عالیها باشد؟ اگر باز فیلسوف کسی باشد که کتابش در حمایت از جمهوری اسلامی با افتخار تجدید چاپ شود؟ اگر باز هم کیهان با این هرزهدراییاش منتشر شود؟ اگر باز جومونگ و یوزاسیف و جواهری در قصر پربینندهترینها شوند و اخراجیها پرفروشترینها و جامجم و معجزهی هزارهی سوم پرخوانندهترینها و ... .
چه فایده که هوار بزنم این متنی اولن سیاسی نیست. شکواییهایست بر بیهویتی خودم. تفی سربالاست، سر کشیدن منی پس از استمناست. بیشتر بنویسم؟ شوری که مجال نمیدهد.
کاش جسارت مرگ بود. کاش مرگ بود. کاش ترس نبود. کاش...
با شرمساری
م.آ.
زمان
شده دلت برای خودت بگیره. این طور شده ام امروز. بی اختیار همین طور گریه می کنم. خیلی لوس و بی مزه ست اما کاریش نمی شه کرد. دوست دارم بنویسم. شاید هم تاثیر فرهاده. این آهنگ وقتی که بچه بودم... یا آهنگ ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم ... یا ... نمی شه جلوی این اشک های درشت رو گرفت. چاره چیه؟ نمی دونم. امروز تعطیلات تموم می شه. شاید هم زمانه که این طور از خود بی خودم می کنه. خلاصه همه ش دوست دارم فاطمه متوجه این اشک های درشت و ننر نشه. کاش نشه.
با امید.
کاتین
کاتین: کشتار شمار زیادی افسر لهستانی در جریان جنگ جهانی دوم توسط نیروهای روسی، هنگامی که بر اثر سازش میان روسیهی استالینی-کمونیستی و آلمان هیتلری-نازیستی لهستان به دو نیمه تقسیم شد. همچنین عنوان فیلمی تلخ و بسیار آزارنده از آندره وایدا، کارگردان نامآشنای لهستانی.
اندوه تماشای فیلم، برای نگارنده تنها با احساس خفهگیِ کشندهای قابل مقایسه بود که تماشای فیلمهای تئوآنجلوپولوس، به ویژه «دشت گریان» در او ایجاد کرد. آشکاری سرد و بیروح و در عین حال ممکن و واقعیِ شر در کنار آدمیانی که با رنج و مصیبت چونان سرنوشتی ناگزیر در ستیزند. جنگی که همگان بر شکستخوردهگیشان اتفاق نظر دارند و در این میان احمقانهترین صحنهی گذرای فیلم، تصویر بیاهمیت و در پسزمینهی استالین است که با آن صورت زمخت و بیفرهنگ، اینهمه دستاورد فرهنگ ناب را لگدمال میکند و تلختر آنجاست که یک واریاسیون از اتود شوپن، موسیقیِ فیلمی میشود که صحنههای عریانی از واکاوی گورهای دستهجمعی را به نمایش میگذارد، به همراه دروغپردازیهای گوینده و کالبدشکافیهای مهوع و ویرانگر.
در برابر فاجعه سکوت که نه، باید خفه شد. هنوز از به خاطر آوردنِ موسیقی دهشتناک سکانسی که گروه منتخب افسران را از سایر دوستانشان جدا کردند و ایشان به امید رهایی بودند، میترسم. آن لحظه نمیدانستم چه تناسبی میان تصویر شادی این افراد با نگاههای مضطرب ستوان جرزی هست، راستی هم که در سکانسهای بعدی هیچ چیز رخ نداد، جز لحظههای پایانی فیلم که ژنرال و سرهنگ و سرگرد و همگان را نه بر نطع سیاه که در جامهی نظامی و گوشهی دیوار، چون سگی ولگرد یا ژوزف کایی در واپسین صحنهی «محاکمه» تیر خلاص زدند و خروارها خاک بود که روی دستهای نیمهجان افسر مومن فرو میریخت: لعنت به آندره وایدا، درود بر او.
یک یک صحنههای فیلم به یادماندنی هستند و تمام شخصیتها، حتا زنِ ابله ِنازی در آتلیهی عکاسی یا دو گورکن ناامید بر ارابهی دستی با مهارت و استادی پردازش شدهاند. تصویر برداری زیبا و شفاف است، موسیقی متناسب و خوب، شخصیتپردازی و فیلمنامه به یادماندنی و دقیق، قاببندی خیرهکننده و بازیگران تا مرز انسانهای واقعی پیش میروند، آنقدر که آدم شیفتهی دختر موبور، سرهنگ و همسرش، افسر جوان، معلمه، زن ژنرال، استاد دانشگاه، همسر و مادر او، دختر کوچک سرهنگ، برادر زادهی زن سرهنگ، دختر ژنرال، جرزی و ... میشود. بیش از این را از تواناییهای ساختاری فیلم من-به عنوان تماشاگری سرسری- نمیتوانم بگویم. باید دید. باید دید. یکیک صحنهها را باید دید.
با اندوه
م.آ.
تتمه: هیچ بعید نیست که مخاطب پیش از به پایان رسیدن این متن، «سانتیمانتالیسمِ» گفتار نگارنده و «روحیهی لطیفِ بیمزهی» او را به راحتی به سخره بگیرد و با پوزخندی به سادهگی او را متهم به سکوتی شرمآور در برابر حوادث جاری-به ویژه غزه- کند، بدین ترتیب که «نگاهش کنید، با ادا و اطفار برای فیلمی دل میسوزاند در حالی که با وقاحتی عریان در برابر یک کشتار خاموش مانده و حتا در دل از مرگ انسانهایی بیگناه در مقابل آدمکشهایی حرفهای خوشحال است». اما به همین سادهگی هم نیست(دقیقن در مورد فیلم رضا میرکریمی هم همین نظر را دارم، ربطش بماند برای بعد!). از سال 1940 (شاید هم 43 یا 41، برای من به عنوان کسی که فامیل یا آشنای کشتهشدگان کاتین نبودم، سال دقیق ماجرا اهمیت درجه اول ندارد) تا امروز(ژانویهی 2009) کشتار آدمیان، یکدیگر را، کم نبوده است، پیش از آن هم و متاسفانه بعد از این هم. فرقی هم نمیکند، خواه صبرا و شتیلا، خواه حلبچه یا دارفور یا رواندا یا .....و گور دستهجمعی همهجا یافت شده است، هم در عراق و هم در آفریقا . به قول آن آدم در سریال «تفنگ سر پر»، «ای چیا زیاده»! نحوهی روایت این داستانهای واقعیست که روشنگر است و هوشیارکننده و این که راوی چه کسی باشد: که آندره وایدا باشد، یا آنجلوپلوس یا پولانسکی(پیانیست)، یا سیفالله داد(بازمانده) و یا تلویزیون سراپا ایدئولوژیک کشوری که در قضیهی کاتین(بخوانید غزه) به یکسان هم روسیه است و هم آلمان نازی: آنجا که سفارتها را اشغال میکنند و به جای تلاش برای میانجیگری بر آتشبار جنگ میافزایند و آنجا که یک تجمع مدنی(مادران صلح) را به جرم اعتراض به کشتار مردم بیدفاع، کتک میزنند. چه باید کرد؟
آیا باید جامهی سرسپردهگی پوشید و در لباس جانبرکفان یک مستبد خواهان عملیات انتحاری شد؟ باید دست گدایی به سمت مردم دراز کرد و یک کشتیِ تبلیغاتی در بوق و کرنا کرد؟ باید پرچم سایر کشورها را سوزاند و به ایشان ناسزا گفت؟ باید یهودستیزی کرد و لیستی بلندبالا از شرکتهایی تهیه کرد که یک کارمند یا کارگر یا مدیر یهودی دارند؟(تأسفبار است که گفتارهای یهودستیزانه، اینروزها تنها در گفتار رسمی یا حرفهای افواهی مردم کوچه و خیابان نیست که رایج است، بلکه نوشتار اپوزیسیوننماهای روشنفکری چون قوچانی و مهاجرانی نیز طنین تلخ یهودستیزی دارد) باید یک روزنامه را به خاطر چاپ سه سطر از بیانیهای که دروغ و افترا هم نبود، تعطیل کرد؟ اصلن روزنامه به درک، باید حداقل چهل نفر را بیکار کرد؟ باید تصویر دلخراش کودکان زخمی را در میان برنامههای کودک و کارتونهای میکیماوس گنجاند؟ باید از یک جنگ و خونریزی جامهای دوخت برای تداوم استبداد ایدئولوژیکی که ناتوان از ارائهی خدمات یک دولت(در مقام اصلی یک کارگزار) است؟
فیلم آندره وایدا خوب است برای آنکه سبعیت آدمیان را نشان میدهد، در کنار حضور پنهان جنگافروزانی که قدرت بیحد(غیر دموکراتیک) چنان سرمستشان کرده است که حمامهای خون را ضرورتهای تاریخ بنامند و به نام سعادتی دستنیافتنی(دنیا یا آخرت، فرقی نمیکند) و به اسمهای دروغین(وطن، میهن، خاک، عقیده، خدا، پرچم و ...) هر چیز انسانی و حیوانی(آنچه مربوط انسان به مثابهی حیوان میشود: مراد نیازهای فیزیولوژیک و بیگناه آدم است که گناهکارانه تلقی میشوند و سرکوب) را لگد کوب میکنند. سوژههای فاسدی که شیطانصفتانه خود را خدا و ارباب سایرین میخوانند و به نام حقیقت زنی را در سرداب شکنجه میدهند یا جوانی را ناکام در خیابان زیر میگیرند و سنگ قبری را ویران میکنند و تاریخ را نیز.
فیلم آنده وایدا خوب است برای آن که جریان مستمر زندهگی را نشان میدهد. جسارت را یاد میدهد، زن ژنرال را که متن را نمیخواند، خواهر افسر را که امضا نمیکند، برادرزادهی جوان را که برگهاش را به نشانهی پاسداشت گذشته تصحیح نمیکند، دختر ژنرال را که با پسر میگریزد. و عشق را به نمایش میگذارد و امید را به نمایش میگذارد. انگار بازگشتی به کلام کافکا-از چک که بلایی مشابه لهستان بر سرش آمد- که »امید برای نومیدان است». و این کلام آدم را به یاد ناجی علی و کودک کاریکاتورهایش میاندازد، یاد عرفات و دستهای پرش از سلاح و شاخهی زیتون و یاد والتربنیامین که در واکنش به گفتار طعنهآمیز و هجو یک افسر نازی سادیست، خود را در مرزهای سوئیس میکشد، یاد همهی امیدوارانی که فکر میکنند انسانها نیز میتوانند مثل سایر حیوانها روی زمین زندهگی کنند، بدون کشتن همنوعانشان، بدون آن که مرغی مرغی را بکشد، یا سگی سگی را و یا انسانی انسانی را. میتوانند اگر آگاهی یابند و آنگاه بخواهند. با امید.
م.آ.
بودن یا نبودن؛ مقدمهای بر امکانهای بحث فلسفی پیرامون
«موتو قبل ان تموتوا»
دربارهی خودکشی به طور عام یا در مورد خودکشیهای تکین و جزئی روانشناسان و جامعهشناسان صفحهها نگاشتهاند. در حالی که روانشناسان در بررسی خودکشی بر عارضههای شخصیتی و آسیبهای روانی فرد تاکید میکنند، جامعهشناسان(و در صدر ایشان امیل دورکهیم در اثر مفصل و مشهورش به نام «خودکشی») خودکشی را در بستری اجتماعی و حاصل پیامدهای نابسامان اجتماعی از جمله گسیختگی اجتماعی، تنهایی و … تفسیر کردهاند. اما آیا میشود این پدیده را موضوع بحثی فلسفی قرار داد؟
پیش از پاسخ به این پرسش لازم است توضیحی برای مدلول واژهی خودکشی ارائه کنیم. به نظر میرسد در میان انواع گوناگون خودکشی اعم از آگاهانه یا ناآگاهانه، با هدف یا بیهدف، فردی یا دستهجمعی و … یک اتفاق مشترک رخ می دهد: قتل نفس سوژه توسط خودش. سوژه را نیز در اینجا فراتر از فاعل شناسایی(چنانکه رایج است) در نظر میگیریم. مراد هستندهی آگاهی و با ارادهای است که با فعلش حیات را از خود سلب میکند، هر چند حین خودکشی آگاهی یا اراده یا هر دوی آن ها را به دلایل مختلف نداشته باشد. باز ممکن است در این که خودکشی را امری سلبی تعریف کردیم مناقشه تردید وارد آید که سقراط، نیای فیلسوفان، با نوشیدن شوکران(با اراده و آگاهی تام) از منظر خودش نه تنها حیات را سلب نکرد که حیاتی والاتر را اختیار کرد.
در هر صورت با این تعریف اجمالی و ناقص از خودکشی چند امکان برای صورت دادن بحثی فلسفی در مورد آن خودنمایی میکنند:
نخست بحثی است که از بستر تحلیل مفهومی «خودکشی» و تحقق آن بر میخیزد. بدین معنا که وقتی سخن از خودکشی میگوییم، «خود»(self, sui ,ego) به چه معناست؟ آیا فاعل خودکشی با کشتن خود همزمان سوژه و ابژهی یک فعل است؟ یا با خودکشی گونهای غیریت در فاعل پدید میآید که شرط امکان خودکشی است؟ مرگ چه نسبتی با عدم دارد و کشتن آیا به معنای معدوم شدن است؟ در صورت پاسخ مثبت به این پرسش(به هر معنایی) آیا خودکشی تمنای عدم و لاجرم آرزوی محال نیست؟ بر این اساس آیا خودکشی به لحاظ مفهومی امکانپذیر است؟ خودکشی تا کجا از آگاهیهای سوژه و تا کجا از ارادهی او نشأت میگیرد؟
به عقیدهی نگارنده این بحثها علیرغم دقت بالایی که در توضیح مفهوم و معنای خودکشی صرف میکند، فاقد شورمندی لازم به ویژه در پرداختن به بحثی داغ چون خودکشی است.
دستهی دیگر مباحث پیرامون خودکشی در حوزهی فلسفه را میتوان در حیطهی فلسفهی حقوق یافت، یعنی تبیین این بحث که آیا انسان حق خودکشی دارد یا نه؟ این بحث لاجرم به حدود اختیارات انسان و مرزهای خودمختاری او میانجامد و بسته به مبنای انسانشناختی فلسفی که فرد اختیار میکند(البته به ضرورت بحث فلسفی باید بتواند از این مبنا دفاع کند) پاسخهای متفاوتی دریافت میکند. همینطور است بحث از خودکشی در فلسفهی اخلاق به ویژه شاخهی پرمخاطب امروزین آن یعنی اخلاق پزشکی که در آن مباحثی چون اتانازی را از دیدگاه فلسفی مورد بحث قرار میدهند.
اما دستهی دیگر مباحث در مورد خودکشی را میتوان در میان فیلسوفان اگزیستانسیالیست یافت. آنجا که این فیلسوفان در مورد هستی هستندهای به نام انسان سخن میگویند و امکانهای فراروی این هستنده را به روشهای گوناگون(از جمله پدیدارشناختی) میکاوند. خودکشی یکی از امکانهای هستندهی زمانمندی به نام انسان است. انسان از معدود جاندارانی است که به اختیار خویش میتواند از خود سلب حیات کند و شاید تنها جانداری باشد که آگاهانه چنین میکند. آیا این امکان اصیل است یا خیر؟ اصالت به چه معناست؟
پرسش اخیر ما را به گونهای دیگر از مباحث پیرامون خودکشی رهنمون میشود. بحث پیرامون خودکشی در این بستر با بحث معنای زندگی پیوند میخورد. به طور افواهی رایج است که یکی از دلایل خودکشی (که خودکشی فلسفی نیز شاید خوانده شود) به دلیل یأس فلسفی است. یأس فلسفی را در اینجا به معنای بیمعنایی و فقدان معنا در نظر بگیرید. یعنی خودکشی در اینگونه موارد پیامد فقدان معنای محصل یا غایتنمند فلسفی برای زندگی است. اگرچه نگارنده معتقد است که کمتر کسی جز جوانهایی که راسکلنیکفوار زندگی میکنند به این دلیل اخیر دست به خودکشی بزند.
به هر حال به نظر نگارنده میرسد که همهی افراد بشری در طول حیات خود به مراتب مختلف به خودکشی اندیشیدهاند. اما آنچه ایشان را از دست زدن به چنین اقدامی باز میدارد را به راستی بهتر از هر کسی ویلیام شیکسپیر در گفتار مشهور To be or not to be,… etc. بیان کردهاست که با ترجمهی دشوار و زیبای دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی چنین میشود:
بودن یا نبودن، این است پُرسمان:
آیا والاتر است رنج بردن
از فلاخنها و تیرهای بخت دُژآهنگ،
یا جنگافزار برگرفتن در برابر دریایی از آشوبها،
و با رویاروی رزمیدن، آنها را پایان بخشیدن؟ مردن - خفتن،
نه بیش؛ و با خوابی توانیم گفت که پایان میبخشیم
درد دل، و هزاران تکانهی طبیعی را
که تنْ مردهریگْبرِ آنها است؟: این فرجامی است
که به تخشایی[جدیت، کوشایی] باید آرزو شود. مردن، خفتن؛
خفتن، شاید هم رؤیا دیدن، هان! گره در همینجا است:
زیرا اینکه در آن خواب مرگ، چه رؤیاهایی فراتوانند رسیدن،
به هنگامی که فروهشته باشیم این چنبرهی میرنده را،
میباید ما را به درنگ وادارد، - اینجا است آن پروا
که آسیبی میآفریند به زیستی چنین دراز.
زیرا چه کسی خواستی کشیدن: تازیانهها و کهداشتهای[تحقیرهای] زمانه،
بیداد ستمگر، دشنام مردِ نخوتکیش،
شکنجههای عشق خوار داشته شده، سر دواندن قانون،
گستاخیی دیوانیان، و لگدهایی را
که ارزندهی شکیبا از فرومایگان همی خورد،
هنگامی که خود توانستی پاککردن حساب خویشتن را،
با دژینهای[بیرحمیای] تنها/ برهنه؟ چه کسی خواستی این بارها را بردن:
نالیدن و خِوی[عرق] ریختن زیر یک زندگیی فرساینده؟
ولی هراس از چیزی پس از مرگ،
آن کشور کشف ناشده، که از ویمند اش[مرزش، حدش]،
هیچ کاروانیک بازنمیگردد، اراده را گیج میکند،
و ما را وا میدارد که بهتر دانیم آن بلاهایی که بدانها دچاریم، را بِکِشیم،
تا آنکه به بلاهایی دیگر پناه بریم کهم از آنها چیزی نمیدانیم؟
بدینسان وجدان و آگاهی، ما همگی را آدمهایی ترسو همیگرداند،
و بدینسان فام نژادهی عزم
نمای اش سراسر بیمارگون میشود با تهرنگِِ نزار اندیشه و خیال،
و طرح-انداختهایی[برنامهی متهورانه، نقشهی مایهور] به بلندا و گرانمایگیی بسیار،
با این نگرانی روندهایشان کژ راه میگردند،
و نام کنش را میبازند. آرام باید، شما، اکنون!
(هملت، ؤیلیام شیکسپیر، پارسی از م.ش. ادیب سلطانی، موسسهی انتشارات نگاه، تهران 1385، صفحهی 168)
