آریادنه

یادداشت ها و گزیده های گاه و بی گاه

 
خطا
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
 

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو، آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو، یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی

حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله ی منی

ساغر وفا از چه بشکنی

گذشتم از او، به خیره سری

گرفته رهه، مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم

گرم برود آشنای دلم

به جز ره او، نه راه دگر

دگر نکنم، خطای دگر

به شکوه گفتم...

 

نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم شراب خانه کجایی


 
 
امروز چندم است؟
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

امروز چندم چی ماهی است؟ هر چه فکر می کنم یادم نمی آید. یکی می گفت تو حافظه ی خوبی داری. کی بود؟ یادم نیست. خوابم می آید اما مگر صدا می گذارد؟ سر و صدای باران و رعد و برق را می گویم. از سر شب دست بردار نیست. صبح تا حالا که از گرمای و عرق و شرجی مردیم، حالا هم باید صدای هولناک آسمان غرمبه را تحمل کنیم با رگبار تگرگ بر شیشه های ناتوان در و پنجره های چوبی.

لعنتی، این سر و صدا باعث می شود مغزم از کار بیافتد، ذهنم مغشوش شود و هر چه بکوشم به خاطر نیاورم که «آخر امروز چه روزی ست؟» دست از سرم بردار. بگذار بخوابم. خسته ام، از صبح در خیابان ها و لابلای آدم ها این طرف و آن طرف دویده ام، داد زده ام، حرص خورده ام، دعوا کرده ام، دعوا دیده ام، خندیده ام، در دل گریه کرده ام و حالا می خواهم آسوده سر به بالش بگذارم و فراموش کنم. چه اصراری ست به یادآوری. خب هر روزی. یک روز از میان این همه روزگاران رفته و حیف شده.

در تلویزیون همین طور حرف می زنند. بحث می کنند. خسته نمی شوند؟ بس است دیگر. مگر چه خبر است؟ چی شده؟ کی مرده؟ کی به دنیا آمده است. تولد کسی نباشد امروز! یا سال مرگ یکی از فامیل و دوستان! تف به ذات این خاطره. سابقه نداشت این طور فراموشی. کاش می خوابیدم، کاش بخوابم.


 
 
بحث اقتصادی
نویسنده : م.آ. - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

بحث داغ بالا گرفته است، عده ای با دقت گوش می دهند و برخی هم روی کاغذی که جلوی شان گذاشته شده چیزهایی می کشند. یک دختر و پسر گوشه ی کلاس پچ پچ می کنند و بیرون از کلاس، در آشپزخانه، دو نفر دارند می خندند. تیپ ها بیش تر شبیه هم و مدل موها و آرایش صورت ها مشابه هم. اکثرن جوان، به جز یکی دو تا آدم مسن که خیلی خوش پوش و مرتبند. سخنران پیر با کت و شلوار مرتب و صورت اصلاح کرده، آرام و شمرده در حالی که کمی از شور کلاس به هیجان آمده، در دفاع از اقتصاد آزاد و نظم خودجوش بازار می گوید و این که مارکس خیلی چیزها را نفهمید. دو سه تا جوان به آرامی پقی می زنند زیر خنده. یعنی که «طرف هیچی از مارکس نمی فهمه، نقدش هم می کنه»! سخنران دیگر که  جوان تر و پرشورتر است، در دفاع از جنبش وال استریت حرف می زند، تند و انقلابی. می گوید «حرف من در واقع یک ضرب منفی در همه ی حرف هایی است که آقای دکتر[اشاره به سخنران اول] گفتند». جوان ها می خندند.

حوصله ام سر رفته است. چرا تمام نمی شود؟ خسته ام. از صبح دو جا سر کار و حالا نزدیک سه ساعت است که این ها تمام نمی کنند. حس و حال گوش کردن به این حرف ها نیست. من نه اقتصاددان ام، نه آمریکایی و نه می دانم مبانی اقتصاد چیست! فقط دوست دارم زودتر جلسه تمام شود و فایل سخنرانی ها را بردارم ببرم برای پیاده کردن و گزارش نوشتن. به دوستی که گوشه ای از کلاس نشسته اس ام اس می زنم که «من می رم پایین یه سیگار دود کنم، تموم شد یه تک بنداز» و آهسته از لابلای صندلی ها خودم را از کلاس بیرون می کشم. مجری که دوست صمیمی ام است، استفهامی نگاهم می کند. با سر حالی اش می کنم که بر می گردم.

از در واحد که بیرون می زنم، هوای تازه نفسم را نو می کند. از پله ها پایین می زنم. شب شده، حدود هشت شب است و خیابان تاریک، اما پر از ماشین و آدم ها. بدم می آید از این که پیرمرد را کشانده اند این جا تا سیبلش کنند. از این که هم دست آن ها تلقی شوم خوشم نمی آید. من که نه سر پیازم نه ته آن. پس این قصه ها به من چه؟ به مردم نگاه می کنم. بی تفاوت از کنارم می گذرند، هیچ کدام شاید نمی دانند در اتاقی در طبقه ی سوم چه بحث پرشوری جریان دارد. هر چه فکر می کنم، نمی توانم ارتباطی میان آن چه شنیده ام با این مردمی که این طور با هول و هراس به سمت خانه هایشان فرار می کنند، بیابم. ماشین ها در ترافیک سر شب ردیف شده اند و بوق ممتدشان آرامش را از زندگی همه سلب کرده. هوا تاریک است و سیگار هم نمی چسبد حتا. ویبره ی موبایل پایم را می لرزاند و اسم دوستم روی صفحه ی نمایش گر کوچک روشن می شود. جلسه تمام شد.

 

با مهر

م.آ. 


 
 
باران
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

لعنت به من. دوست دارم این طور شروع کنم. از سر شب که به خانه آمدم پای فیس بوک بودم و این مسخره بازی ها. به جای این همه کار که دارم، این همه. سر می زنم به صفحه ی بقیه، فضولی می کنم، اخبار را مرور می کنم، به صفحه هایی که نباید سر بزنم سر می زنم، باز به جاهای دیگر. یادداشت می نویسم، کامنت می گذارم، لایک می کنم، اشتباهی یک جایی را که خطرناک هم بود، لایک کردم و با دردسری حدود چهل دقیقه ای، دیسلایک کردم. بعد بدم آمد از فیس بوک. یاد این جا افتادم، یاد سکوت و خلوت این جا، یاد تجربه های امید، یاد دختری که همین چند روز پیش خودکشی کرد. اسمش را در گوگل جستجو می کنم، وبلاگش را می خوانم، عصبی می شوم. تا همین ده دقیقه پیش، باران می آمد، رعد و برق شدید و رگبار تند. یعنی سر شب خبری نبود، آن قدر که اطمینان کردم و لباس ها را زیر سقف آسمان و روی رخت آویز پهن کردم. اما یک دفعه دیدم آسمان سرخ شده، تا یک ملافه روی لباس ها بکشم، باران تند شده بود و شدت باد، تنظیم ماهواره را به هم زده بود. سیگار هم نبود که در این حال و هوای بهار دود کنم، قصد کرده ام که نکشم یا کم تر بکشم. برای این سرفه ها که هنوز نمی دانم دلیلش چیست. ف خوابیده است. خسته است. صبح نمایشگاه و عصر روزنامه. من صبح خانه و عصر روزنامه. آمد خانه، تا شام درست کرد و خوردیم دیگر نا نداشت. ظرف ها را شستم و لباس ها را که او می چپاند در لباس شویی، من بر می داشتم و می بردم به تراس. باران بند امده است. صفحه ی خیلی ها را در فیس بوک می بینم. گاهی دلم می گیرد، گاهی حسادت می کنم، گاهی هم حماقت. اما باز این جا را دوست دارم، حوصله نمی کنم یادداشت های سمانه مرادیانی را بخوانم. فقط به عکسش خیره می شوم و سنش را حساب می کنم که بیست و پنج ساله بوده. هنوز هم گاهی به وبلاگ بهنام سر می زنم، یا وبلاگ نهال. هنوز هم گاهی پست های آخر را می خوانم. ایمان می گفت همین روزها سال مرگ بهنام است، به همین خاطر شاید فاضل آن طور نوشته بود. گاهی به سرم می زند بروم و همه ی مطالب وبلاگ مهدی مهرافروز را در یک فایل ورد کپی پیست کنم، می ترسم از بین بروند. مهدی الان دیگر خیلی وقت می شود که مرده. اسمش را در اینترنت جستجو می کنم. لعنتی، دو سه تا متن می بینم که برایش نوشته اند. عصبی تر می شوم. راستی کسی برای آمنه عظیمی هم چیزی نوشته؟ نه، چیزی پیدا نمی کنم. انگار کاملن محو شده، فراموش شده، حتا از ذهن ها. لعنت به من. زنده ها هستند و رفتم سراغ مرده ها؟! از ترس و از محافظه کاری؟ همین دو سه روز پیش بود که یکی که ناسلامتی همکارت هم بود، رفت آن تو. راستی از ع چه خبر؟ می گفتند دو سه هفته دیگر می آید. می شود دیدش؟ نمی دانم. باران حالا بند آمده و ساعت نزدیک یک نیمه شب است. 

شب خوش

م.آ.


 
 
تجربه ها-9
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

۹۱/۲/۸

زمین مثل طبل، سم اسبها رویش کوبیده میشدند توی گوش راستم. هراس داشتم هر بار که اسبی از کنارم میگذشت. آفتاب پوستم را میسوزاند. صدای پوریا گفت: تنها دراز کشیدی! چشم باز کردم، تنها ایستاده بود بالای سرم. گفتم: آدم فکر میکنه با افق یکی شده، از اون تخت دیشبی خیلی راحت تره، بیا اینجا دراز بکش، پیرنتو درآر بکش رو صورتت. چشمهام رو که بستم دوباره باد که زد کسی انگشتهای پایم را لمس کرد. باز هراس کردم. پوریا گفت: ماه و مبینی بغل اون کایته. دست که زیر شن  میکردی خیس بود، گفتم آره میبینم بغل همون کایته، مطمئنی ماهه؟ گفت: تو آب که نرفتیم انگار نه انگار اومدیم شمال. گفتم: آره... کره اسبرو دیدی کنار مامانش گفت: آره خیلی بامزه س. پرسیدم: به نظرت چالوس چه جور جاییه؟ گفت: جای خوبیه خیلی خوبه گفتم: از نظر شهری، بازارو این حرفا. گفت: شهر کوچیکیه مثل نوشهر، درین حده بیشتر نیست، چطور؟ گفتم:همینجوری پرسیدم. گفت:همینجوری؟!تو همینجوری نمیپرسی! بعد گفت:بابایینا دارن میان. پیرهن رو از روی صورتم کنار زدم، ‏G‏ هم بود با کارن که بغل پیمان بود. لب آب یه دختر و پسر جوون داشتند روی اسب عکس می انداختند. پیرهنم رو پوشیدم، رفتیم طرفشون. پوریا کارن رو برد تا پاهاشو به آب بزنه و من و ‏G‏ در امتداد خطی از ساحل دور شدیم.

 

امید


 
 
تجربه ها-8
نویسنده : م.آ. - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 8-

۹۱/۲/۱ و ۹۱/۱/۳۱

ساعت هفت و بیست و چهار دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه  بعد از ظهرگفت مشکل اساسی دارم، میشه بهت نگم ولی کمکم کنی؟ جواب دادم آره میشه.. بعد گفت این زندگی من نیست، من مال خودمو میخوام. فکر میکردم مامان به دنیا اومدم ولی از همه چی ناراضی ام. به درد لای جرز نمیخورم ولی کارن به من احتیاج داره.

ساعت هشت و یازده دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه پرسید هیچی؟ گفتم مشتری دارم. این جور مشتری داشتن برای اون روز چهارشنبه کمی عجیب بود. گفت موز یادت نره نا امید شدی...؟

ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه و پنجاه ثانیه گفتم هنوز که چل سالت نشده  وام بگیر یه کاری رابنداز بعدش مثل دوتا آدم با هم زندگی میکنیم.

ساعت ده و پنجاه و پنج ثانیه گفتم من از هر کس دیگه ای موافقترم که آدم به کس دیگه ای وابسته نباشه، چیز دیگه ای نمی خواید؟ مامان خوبه؟

ساعت ده ثانیه بعد از نیمه شب گفت ولی من یه جورایی فکر میکنم شدم مال شما دوتا، مطمئنم هر کی جای من بود این فکرو نمیکرد.

بعد گفت دارم بهت خیانت میکنم، احساس بدی دارم.

گفتم به نظر من آدم نمیتونه به کسی خیانت کنه

گفت آزی میگه تو به خاطر من همه چیزو ول کردی

گفتم خوب که چی؟

گفت هیچی اینا حرفامه با اینا درگیرم فقط همین.

ساعت یک و دوازده دقیقه و سی و نه ثانیه بعد از نیمه شب بهش گفتم خفه شو بذار فوتبالمو نگاه کنم

اونا توی اطاق خواب بودند و من ولو شده بودم روی کاناپه جلوی تلوزیون

گفت گه زیادی نخور همین الان بیا بگیر بخواب فردا صبح زود باید ببریمش دکتر

 

امید


 
 
تجربه ها-7
نویسنده : م.آ. - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

‏7-

 ۹۱/۱/۲۵

‏۱.چراغها برایم دالان درست کرده بودند. از در چوبی و از کنار زنجیر رد شدم و وارد دالان شدم. شیشه ای بود و درخت پسته را دیدم و بنای قدیمی مسجد بایزید را. دو نفر که لباس سنی ها را پوشیده بودند از داخل محفظه زیارتگاه بایزید بیرون آمدند. داخل بنا دور ضریح چرخیدم. آن طرف ضریح در دیگری بود. پرده را که خواستم کنار بزنم، خودش کنار رفت و مامان بیرون آمد. گفتم بریم؟ گفت مامان جان برو بچه رو بیار دور امامزاده بچرخون، خیلی باصفاست گفتم مامان گریه میکنه تا الان با ماشین چرخوندیمش تا آروم شد خوابید گفت گریه نمیکنه به خاطر دل من برو بیارش گفتم به دل چه ربطی داره مامان میگم گریه میکنه این چه حرفیه که میزنی! گفت گریه نمیکنه مامان برو بیارش یه دقیقه طول میکشه دیگه گفتم مامان ول کن بیا بریم بابا! چیکار به بچه داری سرده هوا بیارمش اینجا سرما بخوره که چی آخه...!

در محفظه فلزی مقبره بایزید قفل شده بود. شب حیاط قدیمی امامزاده را باصفاتر کرده بود. وارد دالان شدم. فضا به طرز عجیبی گسترده تر و آرام تر شده بود.

‏۲.گفتم اجازه بدید من حساب کنم گفت خواهش میکنم شما اجازه بدید ببخشید من حواسم نبود تعارف کنم وقتی رفتند ‏G‏ گفت دیدی چجوری تا وایسادیم منو شناخت پاشد اومد بیرون چند سال بود ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود رفته بود آلمان پیش داداشش دوباره برگشته اینجا درس میخونه‎ ‎گفتم چجوری هم سراسری میخونه هم پیام نور، مگه میشه؟ ‏G‏ گفت یادت باشه رفتیم خونه اسفند دود کنیم مامانش گفت بچتون خیلی تپله میترسم چش بخوره اونموقع ها پاهاش انقد بزرگ بود که کفشای دادشش رو میپوشید. موقع حساب کردن مرد دوباره گفت: آقا ببخشید! مغازه آبمیوه فروشی کوچکی بود جلوتر رفتم تا دوباره رد شود. مرد دوباره گفت: آقا ببخشید خانومتون زمین خوردن! جلوی در پاش رفته بود توی چاله. زانوهاش ضربه خورده بود.  کمکش که میکردم از درد گریه کرد توی ماشین گفت: نمیدونم چی شد یدفه، خداروشکر بچه از تو بغلم نیفتاد، اگه می افتاد چی؟ اصلا نمیدونم چجوری شد که تو بغلم موند با اون شدتی که من  خوردم زمین!

‏۳. صبحونه که میخوردیم مامان کارن رو بغل کرد و گفت: دیدی کارنم دیدی امامزاده تورو نیگرداشت نذاشت بخوری زمین آره دیدی! چه امامزاده ای بود! چقد با صفا بود! تو نمیدونی اسمش چی بود؟ مامان که نمیدونه بابا که نمیدونه تو نمیدونی کارن! ها؟ تو نمیدونی...!

 

امید


 
 
صد شب دیگر
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 
گذشتم از او، به خیره سری/ گرفته ره، مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم/ گرم برود آشنای دلم
صبح که با ف از خانه بیرون می زنیم، سر خیابان یادم می آید که تا دو ماه دیگر بیرون می آید. خوش حال می شوم، خیابان و آدم ها و ماشین ها و باد و آسمان و آسفالت و خودم و ف انگار از این خیال جان می گیرند و واقعی می شوند. اما این بازی رنگ های در هم و برهم زیاد نمی پاید، هراس جان می گیرد: «چطور؟ کجا؟ چگونه می شود او را دید؟ حرفی زد؟ سخنی گفت؟ به دور از نگاه کدامین وحشیان بدوی؟» 
خوابم نمی برد، ف خوابیده است. دست کم سی صفحه از کتاب مانده برای خواندن و ذهن مشغول و یکی که می گوید رزومه بفرست تا ببینم چه می شود کرد. چه می شود کرد؟
نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
 خمار صد شب دارم شرابخانه کجایی
با امید
م.آ. 

 
 
تجربه ها 5 و 6
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
 

‏۵-

‏۹۰/۱۲/۱۷

دستیار دکتر گفت:چیه؟ چرا انقد میلرزی؟!نیگاه نکن. دکتر هنوز نیومده بود. ‏G‏ پشت در بود، نگذاشتند بیاد تو، حتما صداش رو میشنید، گفتم: آخه آدم دلش ریش میشه، بذارید یه کم آرومش کنم. گفت فرقی نمیکنه بازم گریه میکنه. دکتر از در سمت چپ اومد تو. از توی سینی یه سری وسایل و نخ و تیغ و ازین چیزا بر داشت. با دستیارش صحبت های نیمه کاره ای رو از سر گرفت. نمیتونستم حرفاشونو دنبال کنم. دکتر پرسید: تو چرا اینجوری میکنی؟ باباشی؟ گفتم:آره گفت:چرا تو اومدی؟! دایی عمو خاله مامان بزرگ بابابزرگ کسی رو ندارید تو این شهر؟ هرچی زور زدم نشد که دو خط داستان براشون تعریف کنم. گفتم:نه. کارش که تموم شد گفت: ده روز دیگه حلقه اش میفته یه ماه دیگه بیار ببینمش و رفت توی اتاق خودش. ‏G‏ از پشت اون یکی در پرتاب شد تو اتاق و بالای سرش. لباساشو تنش کردیم. هنوز گریه میکرد، ‏G‏ پرسید درد داشت؟خیلی خون اومد؟ گفتم من ندیدم نمیدونم. از پله ها که فرارمیکردیم پایین یه حالی بودم انگار کتک خورده باشم. بچه تو بغلم بود. کمی آروم شد. توی ماشین بهش که دیگه از فرط گریه آروم شده بود گفتم:خوب کاری کردی جیش کردی رو دست دکتر! ‏G‏ نگام کرد، از خنده روده بر شده بود

 

۶‏-

۹۱/۱۲/۳ ساعت ۱۲ ظهر:

جلوی در ایستادم. دهنی گوشی رو از صورتش فاصله داد. شما چقد قیافتون آشناس، کجا دیدمتون؟ الو... گفتم من توی خرقانی هستم، آی پارا. گوشی رو چسبوند  به صورتش . داشت با خانومی که پشت میز نشسته بود حرف میزد. گوشی رو که گذاشت به سمت من اومد. گفت از این طرف تشریف بیارید. پیچیدیم توی راهروی سمت چپ. گفت من متوجه نشدم شما چی گفتید گفتم من آی پارا هستم خرقانی، شما از مشتریهای ما هستید، خواهرتون هم مشتریمونه گفت ما سه چارتا خواهریم. گفتم توی معاونتی چیزی بود گفت آره خواهرمه توی معاونت درمان، من از شما زیاد خرید کردم دوسه جفت ازون صندل سوراخدارا گرفتم ازتون، دوباره پیچیدیم سمت چپ، لبخند از صورتش محو نمیشد، انتهای راهرو از پله ها برید بالا سمت چپتون پشت در شیشه ای وایسید گفتم بیارنش اونجا. بالای پله هاعمه خانوم پشت در شیشه ای ایستاده بود. پتو رو که باز کرد یه گلوله پر از مو تو بغلش بود. گفتم این چیه عمه؟! گفت از من میپرسی؟ فعلا که شیرم نمیخوره با اجازه تون دوسه شبی مهمون اینجاس یه پرستار از ته سالن اومد طرف ما گفتم شکل من که نیست به کی رفته خدا میدونه مامانش چطوره؟ درد داره؟ گفت آره عمه فقط یکیو بفرست زودتر جای من باید برم دامغان با گوشی ازش عکس گرفتم پرستار گفت عکس ممنوعه عمه گفت شبیه بابای شماست گفتم  با دوربین ممنوعه با گوشی که اشکال نداره عمه گفت برو عمه خانوم پرستار منتظر شماست پرستار لبخند به لب داشت گفت حیف که آشنای خانوم شیبی هستید.موقع رفتن قبل ازینکه از پله ها برم پایین عمه پشت در   شیشه ای ناپدید شده بود.

 

امید


 
 
در گریز از زمان بازیافته!
نویسنده : م.آ. - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

امروز بیکار شدم. وقتی همکارم که همان دختر چاق توصیف شده در اول این یادداشت باشد، خبر را داد، زیاد ناراحت نشدم. منتظر بودم انگار. بیش از یک سال کار جدیدی نداشتیم و من بی خود و بی جهت نشسته بودم و کارهای دیگری می کردم. حالا باز بی کاری و لابد اضطراب ناشی از شنیدن خبری چنین ناخوشایند. چاره چیست؟ متنی که در ادامه نمی خوانید(!) در واقع بعد از شنیدن این خبر نوشته شد، در حال و هوای آن و ناخودآگاه و یک باره گره خورد به روز و روزگاری دیگر، به وضعیتی که پیوند غیرمستقیم دارد با شرایط امروز...

نوشته ای درباره ی ملال، لابد خودش هم باید ملال انگیز باشد و به قولی ملال را اجرا بگذارد، با تکرار ملال، با واگویه ی آن، با کششی کشنده و ناتمام. نوشته ی زیر درباره ی ملال هم هست، درباره ی سکوت و سکونی ابلوموف وار و هم زمان برابرنهاده ی آن که هیجان است و در صورتی بیمارگونه اضطراب:

 

دختر چاق و تپل روبرویم و پشت میزش نشسته و هر کدام مان در سکوت مشغول به کار خود هستیم. توجهی به هم نداریم، از آن دست آدم هایی است که هیچ علاقه ای در من بر نمی انگیزد برای ایجاد رابطه. یک بار دیدم آناکارنیا را با ترجمه ی سروش حبیبی می خواند، سر ذوق آمدم و صحبت شروع کردم، فهمیدم که رجوعش به رمان قطور و کلاسیک، بیش تر از سر ناآگاهی بوده تا انتخابی دقیق. لابد عنوان کتاب و عکس روی جلد که تصویر نقاشی زنی زیباست متعلق به قرن هیجدهم یا نوزدهم، وسوسه اش کرده کتاب را به هوای رمانی عاشقانه بخواند. این را چند روز بعد گفت، وقتی اعتراف کرد که ادامه ی کار را رها کرده، چون حوصله اش سر رفته است. حتمن خسته شده از خواندن توصیفات طولانی و بحث های-امروزه به نظر بی مورد- تولستوی. این روزها و در کنار این همه رسانه و وسیله ی سرگرمی، خواندن «آناکارنینا» شاید فقط برای عده ی کمی یک سرگرمی تلقی شود و بیش تر یک کار فرهنگی یا یک شور و علاقه ی خاص به ادبیات می طلبد.

به هر حال، دختر فرانسه هم می خواند، اما کلن به آن هم خیلی علاقه ندارد، چاق تر از من است و صورتش تا حدودی زیباست، اما برخورد تندش و اظهار نظرهای سطحی اش موجب شده که هیچ تمایلی به برقراری رابطه در سطح گفت و گو نداشته باشم. او آن طرف می نشیند و من این سمت. در طول روز جز سلام و خداحافظی، حرف دیگری میان مان رد و بدل نمی شود. تا امروز که برگشت و گفت «آقای آ، با آقای ش در مورد قراردادتون صحبت بکنید». گفتم «باشه، اما چرا؟» گفت «شاید تمدید نشه». گفتم «باشه» و دیگر حرفی زده نشد.

حالا منتظرم که آقای ش بیاید. داشتم گفت و گوی مفصلی با محمد توکلی طرقی می خواندم در مورد تاریخ و تاریخ نگاری که این حرف را زد، بنا داشتم تا ظهر کلی مقاله و کتاب و این چیزها بخوانم. این را صبح که در تاکسی بودم قصد کرده بودم. البته همان موقع هم به برنامه ریزی ام خندیده بودم و پیش خودم گفته بودم که «الکی برنامه نچین. هر وقت برنامه ریزی کردی گند زدی! چه می دونی قراره چی بشه امروز تا ظهر!» یعنی حدس زده بودم که ممکن است کاری، هر چه باشد، پیش بیاید اما بی کاری!

ابتدا نگران شدم، یعنی چیزی در دلم فروریخت. هر بار اضطراب، به این شکل پیش می آید یاد سال هشتاد و هشت می افتم. نگرانی و دلهره ای که با یک شب تابستانی شروع شد و دست کم تا پنج ماه پس از آن ادامه داشت. آن روزها آن قدر مضطرب می شدم که دیگر وضعیت دلهره و تشویش، به حالت عادی ام بدل شده بود. سعی می کردم خونسرد باشم و نشان بدهم. اما چیزی مثل یک سم ناگهان از قلبم جوشیدن می گرفت و به سرعت نیروی الکتریسیته در رگ ها، خودش را به تمام اندام ها می رساند، پاهایم ناخودآگاه بی حس و شل می شد، دست هایم از حرکت می ایستاد، چشمانم خیره می شد، چهره ام سفید می شد و آب دهانم خودبخود خشک. اگر کسی دست روی پیشانی ام می زد، متوجه سردی صورت می شد یا نبضم که تند تر از حد معمول می زد. ناگهان سیلی از تصویرهای بی ربط و با ربط جلوی چشمم رژه می رفت. سناریوهای گوناگون، از امیدبخش تا مایوسانه ترین نوع ممکن که همان مردن باشد، مرگی که در عین حال مخدری توانا بود در برابر همه ی آزردگی ها و بی صبری ها. به خودم می گفتم «آخرش مگه چیه؟ خب می میری دیگه، مثه این همه آدمی که اومدن و مردن، پس چرا باید خودت رو آزار بدی و اذیت بشی» این حرف، در روشنای روز، در ازدحام افکار و امیال خیلی ساده تر روح را در برابر زجری که می کشید، واکسینه می کرد تا شب. سر آغاز شب، قبل از خواب، در اتاق نیمه تاریک و نیمه روشن و خفه و در سکوتی که در آن چند آدم دیگر هم به سرنوشتی مشابه تو گرفتار شده اند، فکر مرگ به گونه ای دیگر هجوم می آورد. نیستی چون مغاکی مکنده در برابرت ظاهر می شد. این جا دیگر جای آرمان پروری و تکرار اندیشه های جسورانه نبود. مرگ نیستی بود، عدم مطلق و محض. چیزی که هیچ تصوری از آن نداری و در برابرش تنها هستی. تنهای تنها. اضطراب این بار تمام نشدنی و پایان ناپذیر بود. در برابر مطلق نامتناهی، محدودیت و ناتوانی تو حد و مرز نداشت. باید چه کرد؟ این بار مسکن چیست؟ به کجا باید پناه برد؟ همان روزها بود که از سر ناچاری باز مذهبی شدم. در برابر نیستی مطلق باید به هستی مطلق پناه آورد. به خدایی که هم نزدیک است و هم دور. جای کنکاش فلسفی و پرسش گری نقادانه این جا نیست، حالا زمان وارسی انتقادی باورهایی که از کودکی در ذهنت حقنه شده و در بسیاری موارد مضحک و تناقض آمیز به نظر می رسد، نیست. تنها باید پذیرفت که یک مطلق ابدی و ازلی هست که با مرگ به آن می پیوندی. تصور یک دوزخ بی پایان، با هر بلایی که می خواهد بر سرت بیاید، باز قابل درک است در برابر پوچی خلائی که هیچ فهمی از آن متصور نیست. شب ها با این خیالات موهوم و دم دستی می خوابیدم تا صبح که باز با صدای چرخ صبحانه و سر و صدای دیگرانی که بیدار شده اند، چشم باز می کردم و باز همان.

روزها در سکون و سکوتی بی انتها و کشنده می نشستیم و در دیوار را نگاه می کردیم. برای هم با ترس و تشویش و بی اعتمادی، چاره ای جز اطمینان به هم نداشتیم و حرف می زدیم، خاطره ها را زیر و رو می کردیم، شاید که این آخرین روز باشد، شاید که این واپسین نفس ها باشد و دیگر فردایی در کار نباشد. پس از چه باید هراسید و چه چیز را باید پنهان کرد. در آن وضعیت استثنایی، چیزی برای پنهان کردن نبود، حیات برهنه با همه ی زشتی و خامی و سادگی اش خود را نشان می داد. آدم ها هر کار و هر حرف شان نشان گر ضمیر نهان شان بود. از امیال فروخفته تا نفرت ها و کینه ها و بد اخلاقی ها و بدطینتی ها، همه گی به شکل آشکار نمایان بودند. انگار کودکی عریان که ابایی ندارد از این که میلش را به فلان غذا یا بازی کردن با فلان چیز آشکار سازد. یا پیرمرد یا پیرزنی که در برابر مطلق مرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و همین سبب می شود که خودش باشد، بی نقاب ها و رعایت هنجارهایی که جامعه و خودش بر خودش روا داشته.

این درد دل ها ودل تنگی ها هم تمام می شد، اما نور خورشید که به زور و از لای پنجره های مشبک نزدیک سقف بخشی از دیوار را روشن می کرد، هنوز به نیمه ی دیوار نرسیده بود. زمان به هر شکل و طریقی که می توانست خودش را و ملال حضورش را به ما نشان می داد و بر همه ی سرگرمی ها و دل خوشی های ما فائق می آمد. یک بار به ع. ت که از بیهودگی و از دست رفتن زمان می نالید، گفتم اتفاقن در این موقعیت ویژه ما زمان را به دست می آوریم. حضور و وجودش را بیش از هر موقعیت دیگری درک می کنیم. ما زمان را از دست نمی دهیم، ما آن را به دست می آوریم، زمان ناب و محض را. بی شائبه ی هر گونه دل مشغولی و بی آلودگی به هر شکل اشتغال. تلخ خندید و از این بازی با کلمات من خوشش نیامد و گفت: «بله، دقیقن اینطوره، ما این جا زمان را به دست می آوریم: تیک، تیک، تیک، تیک ...» بعدن و بیرون هم که دیدمش، باز این کنایه را تکرار می کرد. این را خودم هم یک بار برای فاضل اس ام اس کردم، این که یکسانی لحظه ها آن قدر زیاد می شود که حتا نمی توان از «تیک تاک» سخن گفت چون در تفاوت «تیک» با «تاک» باز ذره ای از تفاوت موجود است. لحظه های زمان در آن ثانیه های احتضار چنان هم گون و این همان و مشابه بود که مرگ را تداعی می کرد. شبیه «مولوی» بکت که خوابیده روی تختی و مرگ را انتظار می کشد و بی معنایی(ابزودیته) را در اوجش به نمایش می گذارد. به قول بسیاری زندگی انسانی به حیاتی نباتی فروکاسته شده بود که از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب تنها انتظار آوردن غذا بدان معنا می داد. جز لباس هایی که به تن داشتیم و موکت کف و چند پتو و مسواک و خمیر دندان هیچ نشانه ی دیگری از تمدن نبود، حتا ساعت. گاهی که از نگهبان ها می پرسیدیم «ساعت چند است؟» با تحقیر نگاه مان می کردند که «چه اهمیتی برات داره؟!» راست می گفتند. و به راستی که بزرگ ترین شکنجه همین کش آمدن کشنده ی زمانی خالی و پوچ است. در این ساعت های هزارتکه شده چاره ای نبود جز فرورفتن در خاطرات و به قول پروست «در جست و جوی زمان از دست رفته». اما این تکرار خاطرات نه برای واگویه ی «مهم ترین» یا «هیجان انگیزترین» اتفاقات که برای روایت همان روزهای همیشه گی و تکراری بود. به همین خاطر هم بود که خاطره گویی عمدتن خسته کننده می نمود چون چیزهایی بیان می شد که برای همه رخ داده بود، بی آن که وجهی جالب توجه داشته باشد و اساسن در آن شرایط هیچ چیز هیجان انگیز نبود بیش از وضعیتی که در آن بودیم. خود هیجان بود، خودش می توانست بعدها به صورت جالب توجه ترین خاطرات بیان شود، لحظه هایی که انتظار کشنده و بلاتکلیفی جان آدم را به لب می رساند. مسئله در واقع پر کردن زمان بود به هر شکل و طریق ممکن. به دست آوردن زمان مسئله نبود، وگرنه چیزی می شد در حد رمان بلند و بالا و ملال انگیز پروست که به واقع شاعرانه گی و ملال را به یک جا در خود گرد آورده، با پرداختن عصبی به جزییات، با جمله های طولانی و تعابیر مطنطن. ما زمان را می خواستیم فراموش کنیم، ما می خواستیم بگذریم از لحظه های کش آمده.

 

 

ناتمام

م.آ.

 


 
 
بی خوابی
نویسنده : م.آ. - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

شب ها خوابم نمی برد. ساعت حدود هشت یا نه که مثل کتک خورده هایی که حسابی مشت و مالشان داده باشند، به خانه می رسم، فقط دوست دارم روی کاناپه ولو شوم و به تصویرهای متحرک تلویزیون که هر چی می خواهد باشد، فرقی نمی کند، خیره شوم و آرام آرام ذهنم را آسایش دهم. اما نمی شود، ف چای می آورد، اگر باشد، بعد باید شام خورد و بعد ظرف ها را شست. کتاب در کیف منتظر است که لایش باز شود و صفحه هایش خوانده شود. تازه اگر اخبار بگذارد. به هیچ وجه دوست ندارم کامپیوتر را روشن کنم، حتا اگر مقاله ها و کتاب هایی که روی دسک تاپ مانده اند، زیاد شده باشد و وقت برای مرورشان کم.

به زور می خزم روی تخت، به این امید که بخوابم، البته بعد از چند صفحه خواندن. ساعت خیلی زودتر از آن چه فکر می کردم ده و نیم شده. سعی کرده ام حرف هایم با ف را حین شام یا در همان بدو ورود یا لابلای کارها زده باشم. او بیش تر سرش گرم تلفن است یا مجله و کتابی که ورق می زند و در این میان از این و از آن می گوید، که صبح چه کرده، که کجا رفته، که چه کسی را دیده و ...

دوست ندارم شب در خانه سیگار بکشم، تنها اگر اصرار ف باشد، به زور یکی را تا نصفه حرام می کنم. حالا وقت خواب. ف تا سرش را می گذارد می رود، من هم به همین خیالم. حالا که دیگر بهار هم شده و ویزویز پشه های موذی شروع. مقاله تمام می شود، کتاب را کنار می گذارم. خوابم نمی آید. برق خاموش است و نور قوه ی موبایل تنها می تواند سطور محدودی از صفحه های سیاه و سفید را روشن کند. کتابی دیگر بر می دارم.

انگار نه انگار خستگی بوده و میل به خواب. چشم ها خسته اند، اما خواب ندارند. از خیابان صدای ماموران شهرداری می آید که سطل های بزرگ را در ماشین مکانیزه خالی می کنند. گاهی موتوری ویراژ می دهد و رد می شود. ف بی صدا می خوابد، از بالکن صدای چیزی می آید، می ترسم. راه می افتم در اتاق های تاریک و از پشت در و پنجره های چوبی بیرون را دید می زنم، خبری نیست. چهره ی وحشت زده ام را در آینه با نور سفید موبایل نگاه می کنم. ترسناک تر از معمول است.

باز دراز می کشم، باز چند صفحه می خوانم. بی خوابی آزارنده است، ساعت تند و کند می گذرد و شب به انتهایش نزدیک می شود. به مرگ فکر می کنم، به این که همه چیز در برابر آن بی معنا می شود. علی می گوید این دغدغه ها مال قبل از سی سالگی است. مرگ و بی معنایی و بی فایدگی راحتم نمی گذارد. نه این که بترسم یا ناراحت باشم، فقط فکرها ذهن را آسوده رها نمی کنند. جایم را عوض می کنم، آب می خورم، شیر می خورم، تلویزیون را روشن می کنم، به بالکن می روم، سیگاری می گیرانم، خواب نمی آید.

م.آ.


 
 
تجربه ها
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

1-        

۸ ماه پیش .

اول کدامشان آمدند؟! نمیدانم. جلو در مغازه چیزی شبیه به ۷ درست کردند که دهنه اش به سمت من بود و در انتها ‏G‏ ایستاد. مرجان، میترا، فتانه، مامان. وحشت لبخندهاشان را فرش قرمزش کرده بودند، ‏G‏ به سمت من آمد. چشمانش آبستن موج بود. مقابلم ایستاد و گفت باردار است. لبخند زدم و در آغوشش کشیدم. لبخند از صورتهای مرجان، میترا، فتانه و مامان  پاک نمیشد. یک به یک به گرمی تبریک گفتند. تنها که شدیم گفتم زود برمیگردم. از مغازه بیرون زدم. جلوی دکه سیگارفروشی مقابل پارک کودک سیگاری آتش زدم. به مغازه که رسیدم، ‏G‏ روی صندلی نشسته بود، موج به دنیا می آورد.-

 

2-

 ۳ اسفند:۸ صبح

گفت: مبارک باشه،

گفتم: چی؟!

گفت:بچه!پدر نشدی مگه!

گفتم:تو از کجا میدونی؟!

گفت:مرد حساب این وقت صبح، شنگول، کمپوت آناناس، بیمارستان فاطمیه! شیرینیه ما یادت نره

گفتم:چشم حتما، حتما!

شنگول بودم، از سوپری زدم بیرون، وارد فاطمیه که میشدم مامان زنگ زد، ‏G‏ هنوز بیهوش بود...

 

3-

۳- ۸ ماه و ۱۰ روز پیش:

‏۱-انداختیم توی جاده قشنگی که از وسط جنگل پردرخت پیچ و تاب میخورد و به موازات یک رود که بارها از رویش عبور کردیم، از روستای قدیمی قلعه رودخان رد شدیم. گاوها و گوساله ها توی جاده بودند و راه را بند می آوردند. چند جا به ترافیک نیمه سنگین برخوردیم.

‏۲-پارکینگ خیلی شلوغ بود به زحمت پشت سر یه ماشین دیگه پارک کردیم شماره تلفن گذاشتیم روی داشبورد ماشین. من و ‏G‏ با پوریا و فرناز رفتیم به طرف قلعه رودخان

‏۳-چیزی حدود دو هزارتا پله بود. بارها توقف کردیم توی مسیر تا نفس بگیریم. وقتی حدودا یک ساعت بالارفته بودیم شروع کردیم به پرسیدن مسافت باقیمانده از کسایی که توی مسیر برگشت بودند. همه گفتند ۲۰ دقیقه، بیشتر از یک ساعت دیگر بالا رفتیم تا رسیدیم

‏۴-قلعه زیبایی بود. سختی سنگ و سبزی جنگل در هم آمیخته بود و حس اوج ودست نیافتنی بودن می داد. قسمتهای مختلف قلعه را دیدیم. در تلفیق نور و روشنی فضای قلعه و طراوت تاریک جنگل عکس انداختیم و از لای کنگره ها دیواره پر شیب و بلندو پوشیده از گیاه پشت قلعه رو دید زدیم. موقع پایین آمدن سر یک پیچ از مردی که نفس زنان بالا می آمد پرسیدم: آقا چقدر دیگه تا پایین مونده؟ مرد خندید...

‏۵- ‏G‏ اسکمو میخواست اما هیچ جا پیدا نکردیم، توی بازارچه محلی آش، میرزاقاسمی و چای خوردیم. چای یاد خاطره ای شیرین را برای ‏G‏ و پوریا زنده کرد. ۲ بسته یک کیلویی از همان چای خریدیم.

‏۶-به ماشین که رسیدیم کسی منتظرمان نبود. توی راه ‏G‏ گفت سر پیچها آرومتر برو حالت تهوع دارم. فرناز را رساندیم و به هتل رفتیم

‏۷-چای را که دم کردیم و خوردیم ‏G‏ گفت مزه خاک میده، هیچ کس خوشش نیامد. مانده بودیم آن موقع هم انقدر بدمزه بوده یا نه!؟

 

4-

۹۱/۱/۹                                   

‏۱. دوتا ازین پسرای جوون پرماجرا توی درمانگاه بودن، و یکیشون داشت داستانی پرآب و تاب رو برای اون یکی تعریف میکرد. نوبتم که شد، رفتم تو  دکتر  خانم جوون خیلی چاقی بود، پرسید مشکلم چیه؟ سینه ام میخارید و داشت چرک میکرد. پرسید تا حالا سفتریاکسون زدم یا نه؟ زده بودم مشکلی نداشتم، چندتا شربت و آمپول هم نوشت. گفتم هنوز شروع نشده ولی چون بچه داریم نمیخواستم که از من بگیره. پرسیدم:برا بچه چیکار کنم؟ ماسک بزنم؟ گفت آره. از درمانگاه که خارج میشدم دو پسر جوون ساکت بودند.

‏۲.اسمم رو که صدا کرد فهمید آشنا ام. نایلکس رو ازش گرفتم. چشماش میخندید. پرسیدم برای یه سرماخوردگی ساده زیاد نیست؟ گفت نه چرک داری، گلوت رو نگاه کرد؟ گفتم آره گفت نه زیاد نیست، عفونت داری باید اینارو بزنی گفتم آره چون بچه هم داریم شروع نشه بهتره، به خاطر اینه وگرنه خیلی جدی نیست، یه چندتا ماسک هم بهم بده. ماسک؟ چندتا؟چارتا بذارم خوبه؟ گفتم آره چارتا بذار خوبه... .

‏۳.به درگاهی تکیه داده بودم. مرد به یکی اشاره کرد. پشت سرم رو نگاه کردم. مرد دوباره اشاره کرد پرسیدم: من؟ رفتم جلو برگه و آمپولارو گرفت، گفت برو اونجا. رفتم توی اتاقک، روی تخت سمت راست دراز کشیدم و شلوارم رو شل کردم. دو دقیقه بعد اومد اول سفتریاکسون رو زد که  فلج شدم. بعد دگزا رو زد که دردی نداشت. گفت دردش زیاده طاقت بیار لیدوکایین نداشتیم بخواب دردت که تموم شد برو. یه ربعی خوابیدم بهتر نشد پا شدم لنگان لنگان لباسم رو درست کردم و راه افتادم. دو دختر با شکل و شمایلی عجیب توی سالن بودند.کیسه داروها دستم بود. ماسک ها توی کیسه بودند. به خانه که میرسیدم ماسک میزدم. اینجوری دیگه بچه مریض نمیشد.

امید

 

توضیح: متن های بالا را امید، از حدود دو ماه پیش برایم ارسال کرده بود، اما تنبلی من از یک سو و نداستن ترتیب آن ها از سوی دیگر باعث شد که منتشر نشوند. تا این که دوباره فرستاد و این بار همه را یک دفعه گذاشتم تا بخوانید. از امید به خاطر کاهلی عذر می خواهم و امیدوارم دنباله ی این نوشته ها را بنویسد و من هم قول می دهم که از این به بعد، مرتب و بدون وقفه آن ها را منتشر کنم. با سپاس.


 
 
فیس بوک
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
 
  1. آرام و قرار ندارم، حس و حال هم. شاید بهتر باشد در چنین شرایطی اصلن ننویسم یا به قول یکی چسناله نکنم. اما نوشتن بهترین چیزی ست که می شود به آن پناه آورد، در آن احساس آرامش کرد و خود را فراموش و گم کرد، در آن زیست و با کلمات، ذره ذره آسایش گم شده را به خون مغز تزریق کرد. 

صبح و دیروز عصر و کلن این چند روزه، چند یادداشت کوتاه و دم دستی در فیس بوک نوشتم و بی خود و بی جهت خوش حال شدم. از کف زدن ها و اظهار شادمانی های دوستانی از سر لطف. اما حالا نه آن حال و هوا هست و نه ته مانده ای از شادمانی که بخواهم با مزه پرانی و لوس بازی فریادش بزنم. تنها بی رمقی و ناتوانی ست که به شکل کلمه ها و جمله هایی زشت و آلوده ذهن را می انبارند و اصرار دارند که با مکتوب شدن آرامشی را که به دنبالش هستم، ارزانی دارند.

نیمه شب و ف خوابیده. خانه ساکت است و ابرهای سفید، ماه کامل را در خود می پوشانند و باز رهایش می کنند. نور مهتاب تراس درندشت را روشن کرده و روشنایی پنجره ها یک به یک خاموش می شوند. 

از عصر که از خانه بیرون زدم، به تدریج بی حوصله تر شدم تا حالا. به خانه که رسیدم با صد من عسل هم نمی شد تحملم کرد. نه، نمی خواهم در فیس بوک بنویسم. از نوشته های سرسری و نوشتن به هوای این که چند نفر بیلاخ بدهند، خوشم نمی آید. من آدم این جور جاهای سرزنده و شاد نیستم، همین دخمه ی خلوت و همان خواننده های دوست و پایدار، بهتر. حالا هم بهتر است بروم کپه ام را بگذارم، شاید آرام شدم. شاید...

با مهر

م.آ.


 
 
چغندر پخته
نویسنده : م.آ. - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
 

عصر جمعه باشد، روزهای آخر عید هم باشد، در عید به هیچ کار قابل توجهی هم نرسیده باشی، خسته باشی، تنها در خانه افتاده باشی و بیرون باران ببارد و تو انتظار هیچ کس و هیچ چیز را نداشته باشی، تازه یکی از نزدیکانت هم که سخت از مشکلی رنج می برد، تو را ترک کرده باشد... خب چه حسی به آدم دست می دهد در این لحظات؟! افتاده ام یک گوشه و نه حوصله دارم از خانه بیرون بزنم و نه این که کتابی ورق بزنم یا حتا بلند شوم و برای شام کاری کنم. هوا به خاطر ابرها تاریک تر از همین ثانیه ها در روزهای دیگر شده، گرچه غروب جمعه همیشه همین طور دل گیر و خسته کننده بوده و خواهد بود، انگار اشارتی به این که عمر همین است که هست و هیچ چیز نو نیست و نخواهد بود و ...

بالاخره عید هم سر آمد. همان که اول گفتم: روزهای پیش از عید همه در جنب و جوش و شور و هیجان برای رسیدن روزها و شب هایی خوش و به اصطلاح عید. وقتی اما سر می رسد، یک باره گرفتارش می شوی: دید و بازدیدها، از این خانه به آن خانه شدن، دیدن آدم های تکراری، پذیرایی کردن، خوردن و خوردن و خوردن، خنده ها و تعارف های الکی، به هیچ کاری نرسیدن به رغم تعطیلی و بیکاری و ... . 

به قول امیرحسین باز روز از نو، روزی از نو... چه می دانم، حرفی برای گفتن انگار نیست. حوصله اش هم نیست، این که چند روز را در شاهرود بودیم، این که سال تحویل خرقان بودیم، این که شاهرود دیگر همان شهر قدیمی نیست، این که دوستان دیگر همان دوستان قدیمی نیستند، این که باران تند می بارد و ...

بگذرم. حس و حال نوشتن هم نیست. 

با مهر

م.آ.


 
 
کسی که عاشق است از جان نترسد...
نویسنده : م.آ. - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

فاطمه می گوید راستی بهنام؟! باورم نمی شود که دیگر نیست، باورکردنی نیست. با خودم فکر می کنم که اسمی از او در آخرین نوشته ای که برای مرور سال گذشته نوشته ام نیست. می گوید تی شرتی که تن ایمان است را نهال خریده، یادم رفته نهال را. همان زن زیبا و بلند قامت و خوش پوشی که اولین بار که دیدمش قدش شکسته بود از زور رنج و گریه و بی حال شد، نمی دانم در آغوش چه کسی. آن جا توجه نکردم و تنها بعد از چند هفته بود که وقتی شنیدم او هم خودش را کشته، تازه در اینترنت عکس هایش را دیدم، آن صورت سفید و چشم های درشت و اندام لاغر و استخوانی با نگاهی سخت نافذ، سخت گیرا و از ابهت و شکوه، تا حد زیادی ترس ناک.

یادم از عشق آمد، که قصه اش تمامی ندارد، که همیشگی ست، که تکراری نمی شود، گرچه همواره یک داستان است، قصه ی دلدادگی دو تن، ناز و نوازش، نیاز و خواهش، التماس و پذیرش... از درگذشتگان سالی که گذشت یکی هم ظاهر هویدا بود، ترانه سرای افغان که آهنگ «کمر باریک من» اش در عین سادگی و زیبایی، با مضمون عشق دو انسان و خواهش تمنای عاشق بسیار طرف دارد. برای آن که خودم فراموش نکنم و برای هدیه ای نوروزی، شعر این ترانه را به همراه لینک دانلودش در ادامه می گذارم: 

کمر باریک من

خواننده: ظاهر هویدا

شاعر: ابوالقاسم لاهوتی

آهنگساز: ظاهر هویدا

متن ترانه:

کمر باریک من
شام تاریک من
بیا به نزدیک من
صلح و صفا کن، جفا دیگر بسه
با ما وفا کن کمر باریک
با ما صفا کن کمر باریک

الهی ماند این دل خانه ی تو،
تو بلبل باشی و دل واله ی تو، کمر باریک
کتاب کودکان گردد به مکتب ،

پر از حرف من وافسانه ی تو،

کمر باریک

تو شاخ پر گلی
من برگ زردم، تو شور خنده ای
من آه سردم کمر باریک
تو خورشیدی و من سیاره ی تو،
من رو بگذار تا دورت بگردم کمر باریک

کسی که عاشق است از جان نترسد،
دلش از کنده و زندان نترسد کمر باریک
دل عاشق مثال گرگ گشنه است،
که گرگ از هی هی چوپان نترسد کمر باریک

الا دختر بلای آسمانی،
گهی با ما گهی با دیگرانی کمر باریک
خدایت داده مو و روی زیبا،
ولی سنگین دل و نا مهربانی، کمر باریک

 

http://www.persianweek.com/media/song/%DA%A9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86

 

نوروز پیروز

با امید

م.آ.


 
 
← صفحه بعد