آریادنه

یادداشت ها و گزیده های گاه و بی گاه

 
سی ساله گی
نویسنده : م.آ. - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

وبلاگ سی ساله گی به همت علی راه اندازی شده. این واسه ی من یکی خبر خوبیه. هر روز عصر(تقریبن) با علی از شرکت راه می افتیم و پیاده تا انقلاب گز می کنیم و حرف می زنیم. بیش تر من و کم تر اون. خیلی هم قدم خوبیه، کم حرف می زنه و هر طرف که من برم اون هم میاد. یه وقتایی البته این اندازه تبعیت ناراحت کننده ست. اما راستش رو بخواید علی خیلی باری به هر جهته و خیالیش نیست که من از کدوم مسیر راه می رم، تند می رم یا کند، کج می رم یا راست. در مورد هر چیزی هم که صحبت کنم حرف می زنه. خلاصه یه هم صحبت ایده آله. در مورد سی ساله گی خیلی با هم حرف زدیم و امروز عصر اس ام اس زد که یه وبلاگ به این اسم ساخته. خیلی خوش حال شدم. تقریبن به هر کسی که حس کردم دغدغه ی مشابهی داره گفتم یا می گم که توش بنویسه. خودم البته زیاد بهش فکر می کنم و بنابراین سعی می کنم واسه ش بنویسم. شما هم اگه دوست داشتید به ایمیل علی(ali.movaqar@gmail.com) ارسال کنید. من که خیلی خوش حالم. چند روز دیگه سی سالم می شه. خوبه نه؟!

نه

سی ساله گی

http://www.30th.blogfa.com/


 
 
نا امید به زندگی(تک شماره)
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

کاملن بر عکس: ما این جا هم شهروند داریم هم هایپراستار و هم رفاه. تفریح هم کم نیست، سینماها به هر حال هر دو سه ماه یه بار یه فیلم قابل دیدن دارن و فیلم فروشی هم کم نیست، یکی هست تو خیابون امیرآباد سر کوچه ی بهروزی. یه کم بالاتر از انقلاب. یه مغازه ی کوچیک که وقتی از در می ری تو فکر می کنی کتاب فروشیه، اون هم از نوع قدیمیش. اما از پشت پارتیشن یه سر و صداهایی میاد که می فهمی یه خبراییه. اون ور پارتیشن چوبی کلی جوون خوش تیپ و بدتیپ رو می بینی که کله هاشون رو کردن تو یه سری کارتون و دارن فیلما رو ورق می زنن. معطل نمی شی، بینشون جا باز می کنی و یه کارتون رو می کشی زیر دستت. ورق می زنی: زیبا(ایناریتو)، راننده تاکسی(اسکورسیزی)، جاده(فلینی)، ماجرا(آنتونیونی)، شبح آزادی(بونوئل)، نیمه شب در پاریس(وودی آلن)، ملانکونی(فون تریه)، فارغ التحصیل، حرومزاده های لعنتی(تارانتینو)، قهوه سیگار(جارموش)، بدگای(کیم کی دوک) و ... . خلاصه هر چی بخوای، از برسون و درایر گرفته تا سریال لاست و اسپارتاکوس. 

خود فیلم فروشه انگار همه رو دیده. کم هم نمیاره، می گی هوگو رو داری؟ می گه آره. می گه فیلم آخر آلمادوار، می گه آره. آدم حسودیش می شه که این چطوری این همه فیلم دیده، کی وقت کرده و ... . با حاله. هر دی وی دی هم هزار تومن با جلد و زیرنویس. اون جا زیاد سر نمی زنم. می ترسم، پول ندارم و هر بار که می رم فقط با حسرت بر می گردم. یه وقتایی هم نمی تونم خودم رو کنترل کنم و دو سه هزار تومن از دست می دم. آخرین بار با ع رفتیم. کارتون می خواست. خیلی خودم رو کنترل کردم که دو هزار تومن ته جیبم رو بالای فیلم ندم.

خلاصه تفریح زیاده، کوه، تئاتر که مال از ما بهترونه، کنسرت، خانه ی هنرمندان، کافه هایی که می شه توش سیگار کشید و حرفای روشنفکرانه زد و سر و شکل دخترایی که میان رو دید زد، از لابلای دود سفید و بخار خوش بوی فنجان قهوه. تازه پارک هم هست، کم خرج تره، به خصوص لاله. عصرا که می شه، سایه های درختای بلند می افته رو صندلیا و گوشه و کنار، از ترس محتسبا دو تا کفتر عاشق کله هاشون رو کردن تو هم و واسه هم خالی می بندن. پیرمردا یا زل زدن به ناکجا و ساکتن یا شطرنج بازی می کنن. پیرزنا به کفترا دون می دن و پسرای نوجوون با توپ بازی و سر و صدا سعی می کنن مخ دخترای هم سن و سالشون رو بزنن. دخترا هم بدمینتون بازی می کنن و با هر بار پریدن، گوشه ی مانتوی کوتاهشون بالاتر می ره و ماهیچه های سفت و تحریک کننده ی باسن شون دیده می شه. همه ی اینا به شرط این که پلیس پارک نیاد و گیر نده. یا یکی از برادرا(یا تازگی ها خواهرا)نیاد نزنه تو ذوق شون که خاک بر سرتون، خودتون رو جمع کنید!

ما پارک هم زیاد نمی ریم. یعنی وقت نمی شه. واسه فروشگاه اولا یعنی قبل از انقلاب می رفتیم فروشگاه اتکا. اون موقع هنوز زنبیل چرخ دار نداشتیم و کلی دردسر می کشیدیم برای حمل اون همه نایلون سنگین به خونه. از شونه می افتادیم. اول فروشگاه بعد میدون میوه و تره بار. سرجمع می شد چیزی حدود شصت هفتاد هزار تومن که با گوشت و مرغ می شد حدود صد تومن. واسه ی حدود سه هفته یا بیشتر. بعدش یه زنبیل چرخ دار خریدیم و می رفتیم فروشگاه تعاونی نزدیک خونه.قیمتا بهتر بود و تنوع بیشتر.

هیچ وقت به سرمون نزد بریم رفاه. چون رفاه نداشتیم، یعنی مرفه نبودیم. ماشین هم نبود که از اون سر شهر بکشیم این سر شهر. اما تو همون تعاونیه یه چرخ بر می داشتیم و من عقب و ف جلو. هی می نداخت توش. حالا از شامپو و روغن و رب بگیر تا واجبی و برنج و کنسرو تن. باقی رو هم نمی گم چون بی ادبیه!بعد من کارت رو می کشیدم و رمز رو می زدم. یه وقتایی هم ف این کار رو می کرد. بعدش هم که گفتی، با نگرانی منتظر نامه ی اعمال می شدیم و رقمی که زن فروشنده پیروزمندانه روی دستگاه خودپرداز ثبت می کرد و عرقی که از پیشونیت جاری نمی شد بلکه یه جای دیگه ت رو خنک می کرد.

اما تازگی ها می ریم یاس. ع با ماشینش میاد دنبالمون. وقت نیست. نه واسه ی سینما، نه تئاتر، نه کوه، نه فیلم دیدن تو خونه، نه پارک و نه حتا بیست دقیقه کتاب خوندن روی تخت. ساعت یازده شب می ریم هفت تیر. یه فروشگاه بزرگ و نوساز که می گن مال برادراست. خدا خیرشون بده، همه چی داره، از کنسرو کله پاچه گرفته تا تخم مرغ آب پز. گل و گیاه و شورت و اون یکی هم روش. این بار نامه ی اعمال کوتاه تره، اما صفرای عددی که روی خودپرداز می زنی بیش تر، اون قدر که داغی ماتحت رو حتا اون قطره های خنک و لیز عرق هم فرو نمی نشونه.

بیرون که می زنی از نمودار خبری نیست. یه دسته خطوط موازیه روی پیشونیت. از همونا که تازگی ها ریزتر و زیادترش گوشه ی چشمت و روی گونه ها پیدا شده. وقتی به صندلیه ماشین ع تکیه می دی و ماشین راه می افته، ضبط ماشین خودکار روشن می شه و فرهاد می خونه: آینه می گه تو همونی که یه روز... به عکسا فکر نمی کنی، به این فکر می کنی که باید زودتر برسی خونه و بکپی تا فردا هفت از رختخواب بیدار شی و صبحونه نخورده بزنی تو جمعیت و وایسی تو صف اتوبوس. حتا به ع یا م فکر نمی کنی که پشت دیواران و نمی تونن از جاشون تکون بخورن. به چیزی اصولن فکر نمی کنی. دوست نداری فکر کنی. سیگار رو روشن می کنی و شیشه ی ماشین رو اون قدر که سوز سرما تنت رو نلرزونه پایین می دی و فندک رو از جیب کاپشن در میاری و ... تق.

ناامید


 
 
ابدیت و یک روز
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
 

دلار گران شده، سکه هم. ارزان شده، سکه هم. این ها در هر بحث و گفت و گویی به گوش می رسد. در دفتر نشسته ام که کسی می گوید آنجلوپولوس مرد. پیرمرد هفتاد و شش سال داشت و سر صحنه ی آخرین فیلمش با موتور سیکلتی تصادف کرد و ... . خیلی سریع تر از نماهای طولانی فیلم هایش. نه در میان زنبورهای عسل یا بین پارچه های سپید که پشت صحنه ی فیلم. بدون آن که کودکی همراهش باشد یا غنوده باشد میان جسد دو پسرش. انگار با همه ی این ها،‌ جادوی سینما، آرزو و میراث هنرمند. 

شاید هم مرگش نشانه ای بود از بحرانی که هلن، وطنش، در آن سوخت. می سوزد. می سوزیم. و ما بی آن که آنجلوپولوسی باشد تا مرثیه مان را بسراید. 

یادش به خیر. یک عصر دل گیر پنج شنبه بود. دانشگاه خلوت و آرام بود و خیلی بی حوصله بودم، ملول از زندگی، دل گیر از فلسفه، خسته از روزگار. سالن فیلم جهاد دانشگاهی مرغزار گریان را نمایش می داد. بیش از دو ساعت فیلم. غم گرگ و میش در برابر اندوه تئودروس کوچک می نمود و فیلم یکی از ده فیلم برتر تمام عمرم شد. با موسیقی سحرانگیز النی(هلن) کارائیندرو.

بعد از آن گشتم دنبال آثارش: نگاه خیره ی اولیس، زنبوردار، چشم اندازی در مه، ابدیت و یک روز، گام معلق لک لک و سفر به سیترا. کاش می شد آنجلوپولوس شد. چه خوب رنج مردمش را می دید، چه عمیق و ژرف حرفش را می زد. چه زیبا بود بازیگر زن دشت گریان، چه شانسی داشت که کاراییندرو را پیدا کرده بود. مثل کیشلوفسکی و پرایزنر.

گزارشگر بی بی سی می گفت فیلم نمی ساخت، شعر می گفت. درست تر شاید این است: فیلم هایش شعر بود، نگاهش شاعرانه بود و متعهد به وضعیتی که در آن می زیست، شبیه تارکوفسکی. دل بسته ی نوستالژیای خاکی مغموم و شاهد دردآشنای ویرانی اش. چه شباهتی با سرزمین من! چه تلخ! 

 

یادش گرامی.

با اندوه و احترام.


 
 
امید به زندگی(1)
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
 

30/۱۰/90

 

-          نمودار

 

اونوقتها خیلی با ‏G‏ میرفتیم فروشگاه رفاه، چون میدونید که ما اینجا شهروند و هایپراستار و ازاینجور چیزها نداشتیم و به همین خاطر فقط از رفاه استفاده میکردیم- البته این تنها سرگرمی ما نبود، چون جمعه ها و چهارشنبه ها بازارهای هفتگی در اطراف شهر برگزار میشد، سینمای قدیمی شهر که از دو سال پیش بسته بود، بعضی وقتها بهمون فیلم کرایه میداد، و علاوه بر این ما ناهار و شام هم میخوردیم–رفاه فروشگاه واقعاً پرو پیمونی بودوتقریبا هیچ چیزی نبود که اونجا وجود نداشته باشه و من خیلی اوقات از بابت این قضیه خیلی حالم گرفته میشد، حتی تصمیم داشتم پیش رییس فروشگاه برم که یه آقایی بود به اسم کشیر و منو یاد آدام کشر مینداخت توی اون صحنه از فیلم جاده مالهالند که اون یارو گنده هه که اون رو جای خودمتصور میکردم ، اومده بود خونش و با اون صدای کلفتش داشت دنبالش میگشت و میخواست یه بلایی سرش بیاره. روزها و روزها به این مساله فکر میکردم و هر بار که داشتیم با خوشحالی ازپله های فروشگاه بالا میرفیمسعی میکردم کشف جدیدم رو به اطلاع ‏G‏ برسونم "این یه قلم جنس رو عمرا داشته باشه، میدونی خیلی احمقانس که فروشگاه به این بزرگی زیپ شلوار مردونه نداشته باشه! خب اگه من زیپ شلوارم خراب شه چجوری باید اونو تهیه کنم؟ از یه جای دیگه؟! اونا چه مشکلی با مرد بودن من دارن؟ به من نگو که  تو این فروشگاه به این بزرگی جایی برای یه زیپ شلوار مردونه به این کوچیکی نیست؟ " و ‏G‏ هیچ حرفی برای زدن نداشت، و تنها کاری که میکرد این بود که به محض ورود به سرعت میرفت وسط قفسه ها و وقتی برمیگشت یه زیپ شلوار رو که کاملا مشخص بود مردونس مینداخت توی چرخدستیای که تازه از توی بقیه چرخدستیها بیرون کشیده بودمش و من همینطور که نگاهم به زیپ شلوار مردونه بود یدفه بقیه روزم تقریبا با گه یکی میشد. آخه کدوم فروشگاه احمقی میتونست تو این فضای به این کوچیکی یه قفسه رو به زیپ شلوار مردونه اختصاص بده؟ ،  خلاصه سعی میکردم خیلی به روی خودم نیارم ، چون بالاخره امروز هم یه روزی بود مثل همه روزهای دیگه و فرق چندانی نداشت. همیشه وقتی از کنار جاروبرقیها میگذشتیم اون جاروهای کوچیکی که کنارشون گذاشته بودن  نظرم رو جلب میکردند و تامیخواستم یه نگاه کوچولو بهشون بندازم ناگهان یه خانومی می اومد به سمتم و خیلی مهربون برام توضیح میداد که:"اینها جارودستی هستند و هرکی از این جاروبرقی ها بخره یدونه ازین جارودستیها هم بهش تعلق میگیره" که منظورش دقیقا این بود که:"اگه ممکنه دست کثیفت رو به جاروهای ما نزن" بعد من با اینکه متوجه منظورش شده بودم ازش میپرسیدم که آیا این جاروها شارژهم میشن یا نه و اون اینبار با نگاه کمتر مهربونش جواب کاملتری بهم میداد که من کاملا بهش حق میدادم. بعد من دوباره میخواستم ازش درباره شایعاتی که درباره اختلاس در فروشگاه رفاه توی شهر پیچیده بپرسم  و البته در همین حین ‏G‏ با چیزهایی که از این ور و اون ور پیدا میکرد چرخدستی رو کاملاً پر میکرد واون خانوم در حالیکه  زل زده بود  تو چشمای من  این فکررو بهم القا میکرد که بهتره بیخیال این قضیه شم. چون هرچی باشه اونها مثل یه خانواده اند و توی یه خانواده خیلی از این جور چیرها اتفاق می افته. بابا پول مامان رو بالا میکشه، مامان از پول تو جیبی بچه ها میدزده، خواهر زیراب برادر رو میزنه، وبرادر جیب خواهر رو. در هر صورت هر کسی تو این دنیا احتیاج به این قبیل تفریحات سالم داره، این خودخواهیه که فکر کنیم فقط ما حق تفریح کردن  داریم.

به هر حال چون سبدمون به همین سرعت توسط G پر شده بود باید با اون خانوم خداحافظی میکردم و به طرف صندوق میرفتم و اونجا به سزای اعمال بدم میرسیدم . چون یه کاغذ طولانی ای به دستم میرسید که خیلی شبیه کارنامه آخر سال بود و توی هیچ کدوم هیچ عدد دو رقمی ای وجود نداشت . به خاطر همین شباهت بود که فکر کردم الان هم باید مثل دوران بچگی بزنم زیر گریه  تا شاید اینها هم مثل مربیهای مدرسه دلشون برام بسوزه و یه فرصت دیگه بهم بدن که البته فرصت نمیکردم چون همونطور که من کاغذ رو گرفته بودم جلوم و داشتم حس میگرفتم ‏G‏ کیف پولم رو از توی کیفش که روی دوش من بود درمی آورد و  کارت بانکیم رو میداد به صندوقدارٍ؛ و وقتی داشتیم از خیابون رد میشدیم و نایلکسها دستم بودو کتفم تقریبا داشت از جا کنده میشد، ‏G‏ مثل همیشهمیگفت"به نظر من که اصلا زیاد نشد، به نظر توچی؟ زیاد شد؟" و طبیعتا من هم مثل همیشهمیگفتم"نه به نظر من هم اصلا زیاد نشد معلومه هوامون خیلی رو دارن" و همون موقع حس میکردم که اون کلمه قدیمی و دوست داشتنی که با "ا" شروع میشد و با "ب" ادامه پیدا میکرد و بعد از "ل" به "ه"ختم میشد کاملا از روی پیشونیم پاک شده و جای خودش روبه یه نمودار داده که همونطور که میگن شدیدا میل به صعود داره و خیلی مربوط میشه به فروشگاه رفاه و ازین حرفا، خلاصه این که اون وقتا ما خیلی ازین کارها میکردیم ، چون بالاخره ما هم آدم بودیم و هر آدمی ممکن بود نمودار روی پیشونیش تبدیل به یه خط راست بشه وجامعه ما خیلی حکم یه شک دهنده رو داشت که میتونست خیلی راحت میل به صعود رو بش القا کنه و رفاه هم مثل هر پدیدۀ دمده دیگه ای جزئی ازین جامعهنه چندان مدرن ما بود.

 

امید


 
 
‏3-2.
نویسنده : م.آ. - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

22/۱۰/90

‏اما کدام خوابهای شبانه؟

یادم نیست چه خوابی میدیدم.

یکبار از بیشمار دفعاتی  که فهمیدم خوابم و دارم خواب میبینم، سعی کردم از خودم جدا شوم. چون ظاهراً در آن حال، آن چیز یا آن وجود یا آن به قولی کالبد اختری ام، از کالبد غیراختری ام جدا شده بود، و نمیدانم من کدامشان بودم. کالبد اختری در من دراز کشیده بود یا من که در واقع  شعور بیدار کالبد اختری ام بودم، در جسم زمینی ام دراز کشیده بودم، اما میدانم که جسم زمینی ام خواب بود و من بیدار بودم. اینطور میشود گفت که در خواب بیدار بودم. بعد خواستم با کالبد اختری ام سفر کنم. چون یادم میآمد یکی برایم تعریف کرده بود که ساحران سرخپوست همزمان خود در جائی بودند و کالبد اختریشان در جائی دیگر مشغول فعالیت بود. برایم تعریف کرد که خود نیز گاهی شبها این کار را انجام میداد. یعنی همانطورکه در رختخوابش خوابیده بود، کالبد اختریش سفر میکرد. میرفت نوشهر،  یا نمیدانم  یادم نیست کجا، یکی از این شهرهای شمالی بود، خلاصه اینکه از این شهر تا شهری دیگر را با کالبد اختری اش سفر کرده بود و آنجا از حصار پرچین ها- که این تنها قسمت از قضیه بود که برایم  قابل باور نبود، یاد فیلمهای شبهه معناگرای سینمای هالیوود می افتم –او را تماشا میکرد. شاید شکل دیگری داشت. شاید میرفت پشت پنجرۀ اطاقش، بیدار بود یا خواب، امّا لحظاتی میگذشت، به گمانم یکبار زن کالبد اختریش را حس کرده بود. حضوری غیر قابل دید، به سمت او نگاه کرده بود. ترسیده بود و با نگاهش دنبال کسی، چیزی، گشته بود. اما کسی نبود. سعی کردم از خودم جدا شوم. همان طور که دراز کشیده بودم سعی کردم بروم بالا. بعد آن قسمت از کالبد اختری ام که از جسمم خالی شده بود مثل کیسه ای سوراخ بود که از داخل آب بیرون کشیده شود. و آب از سوراخ آن خارج میشد. کالبد اختری ام در میانه راه بود و کیسه  تا نیمه از آب پر بود. به نزدیکی سقف که  رسیدم آب داشت به تهش میرسید. کم کم یادم می آمد که دوستم برایم تعریف کرده بود که هنگام عبور از سقف چگونه لایه های مختلف سقف را حس میکرد. و همینطور که آب خالیتر میشد، نفس کشیدن برایم سخت تر میشد. میدانستم به محض اینکه آخرین قطرۀ آب  میچکید، راحت میشدم و آزاد بودم. اما جراتش را نداشتم. برگشتم و به تمامی داخل ظرف آب شدم. ترسیدم که بمیرم. میدانم که جان دادن هم یک همچین حسی باید داشته باشد. شاید کمی قویترو سخت تر. بعد خواستم از این حالت خارج شم. جسمم هنوز خواب بود و هر چه میکردم صدائی از او درنمی آمد. مدتی طول کشید تا ناله کند. صدایش کم کم واضح تر میشد. هنوز نمیتوانستم سر و گردن و دستهایم را تکان دهم. تا اینکه G مرا صدا کرد. کافی بود اسمم را صدا کند تا بیدار شوم. بیدار شدم...

امید


 
 
3-1.
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

 

21/۱۰/90

هیچ نیست!

یادم نیست چه خوابی میدیدم. خوابم از نقطه ای ناگهان قطع شد. نقطه ای که مرز مشترک بیداری و خواب است. مرز مشترک دنیای درون و بیرونم. صدای زنگ بیدارباش ساعت را در هر دو میشنوم. نه بیدارم نه خواب. از بیداری بیدارترم و از خواب خوابتر. اما چه فصل مشترکی! لحظه ای که صدای زنگ را میشنوم در خواب جسم ساعت را حس میکنم. سرم را به سمت راست خودم میچرخانم. ساعت آنجاست. بالای تخت. درست در جائی که باید باشد. جسیم و حاضر. از هر چیزی که در آن لحظه و حالت میبینم مستبدتر و سخت تر است. پاره ای آهن است. ضربه زنگش را حس میکنم. تمام تنم را به ارتعاش واداشته است. اما همه جا همان طور است که واقعاَ هست. اطاق، تخت، G، پرده ها ،میز توالت، کمد دیواری، روتختی، کتابها، لباسها، روشنائی روز، پاتختی ها. همه را میبینم بی آنکه تلاش کنم. انگار که دیدن شکلی از دانستن است. از قبل میبینم. در یک لحظه همه را. نیازی نیست که هر چیزی را نگاه کنم. اگر میشد از من پرسید بعدتر در جائی دیگر، جای هر چیز، وضعیت هر چیز،فقط کافی بود به دیده خود در آن لحظه رجوع کنم. همه چیز در آن بود. انگار به گنجینۀ دیده ها رجوع کنم و آنچه میخواهم بیرون بکشم. انگار تصاویری را میبینم که جائی در انبان ذهنم است. نه آن چیز که هست، در بیرون از من، نه آن چیز که اتفاق می افتد. اتفاقی نیست. هر چه هست در دیدن نهفته است. یا در شنیدن. همه چیز را در دیده و شنیده خود میبینم و میشنوم. ساعت را میبینم. سمت راست سرم. بالای تخت. پاره ای آهن. به شکل استوانه ای تو پر که سطوحش در گوشه ها، در انتهای سطحی که باید دایره ای تخت باشد، گرد شده و انحنا یافته و سطحی محدب ساخته، و به نرمی به جداره استوانه پیوسته است. چیزی مثل پتکی آهنین با لبه های نرم شده اش در اثر ضربات پی درپی. سنگین و قطعی، بالای سرم، سمت راست ایستاده است. و بی آنکه ضربه ای به من وارد کند، تنم را به ارتعاش می اندازد.

بیدار میشوم. به دنیای تاریک بر میگردم. اطاق بیش از اندازه تاریک است. چرا که نمیتوانم چیزی را پیدا کنم. هنوزساعت راحس میکنم، بالای سرم سمت راست.سریع به همان سمت نگاهی می اندازم و دوباره برمیگردم به سمت صدا. روی پاتختی سمت چپم.کورمال کورمال با دست دنبال تلفن ام میگردم. پیدایش میکنم. صدایش را قطع میکنم. صدایش انگار قلبم را پاره کرده باشد. چیزی درونم ویران شده بود. ضربه پتکی عظیم بود که بر کف اقیانوسی‎ ‎زده باشی و حالا همه چیز به تدریج ته نشین میشد و آرام میگرفت. ‏G‏ هم بیدار شده بود. نمیدانستیم بین دوباره خوابیدن و بلند شدن کدام را انتخاب کنیم. ‏G‏ گفت بلند شیم. بلند شدیم. صبح در حال دمیدن بود. و نور سرخ فام خورشید  ما را چون امیدی از دست رفته از دهلیزهای رازآلود خوابهای شبانه مان به تاریک روشنای موهوم بیداریمان میکشید.

 

امید


 
 
برنده جایزه ی گلدن گلوب: درد بی عشقی ز جانم برده طاقت
نویسنده : م.آ. - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

این روزها

 اتفاقی نمی­افتد

تو رفته­ای

و این بزرگ­ترین حادثه­ی روزهای نیامده­ی من است

ک. مهرگان


 
 
سفرنامه ی تکاب
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 

1. سفید است، تا چشم کار می کند. از نفس افتاده است، انگار نه انگار که سوز برف خون را در رگ ها منجمد می کند تمام موهایش خیس عرق است و چشم هایش سرخ اشک. سینه کش تپه را با هن و هن بالا می کشد در حالی که از خود ردی نامنظم و گل آلود بر بکری برف به جا می گذارد. از دور در سرش انگار صدای یک موسیقی می آید: Miserere mei, Deus اثر Allegri. 

2. آیا امید به نجاتی هست؟ سرم تیر می کشد. شش صبح از زنجان راه افتادیم، شیشه های مینی بوس از سرما یخ زده است و راننده ی بداخم به کسی محل نمی گذارد. حوصله ندارم، یک گوشه بغ کرده ام و به آخرین سطرهای رمان که دیشب در تاریکی تمام شد فکر می کنم. به زن در فرودگاه  که بعد از آن که دست های سرد مامور تجسس زن تمام تن گرم و تب زده اش را جست و تحقیرش کرد، از نفرت و عذاب گریه کرد. چند تا از بچه ها ته مینی بوس مافیا بازی می کنند یا هفت کثیف. فاطمه با همایون حرف می زند و وحید نگران است. سعی می کنم بخوابم، صفحه های کتاب بودا پیش رویم بی معناست و با آی پد وحید قطعاتی کلاسیک گوش می کنم.

3. شهری بی بار و بر. تکاب. مردهای کرد و ترک با لباس های محلی، شلوار کردی های بزرگ و دستارهای بر سر و سبیل های پر پشت و صورت های پرچین و چروک و دست های زمخت و خشن. بی اعتماد به ما نگاه می کنند. از شهر می گذریم، باز در مسیر جاده ای تنگ و باریک و پر دست انداز. کف جاده یخ بسته است و مینی بوس گردنه ها را با احتیاط و غرغر راننده رد می کند. با دلهره به کف دره های سفید از برف نگاه می کنم. گاهی در میان این همه سفیدی مردی می بینی از پیشاتاریخ که چوب دست بلند بر شانه انداخته و با دو سگ در کنارش معلوم نیست کدام بی راهه را می پیماید.

4. فقر و فلاکت از در و دیوار آلونک های توسری خورده ی و نیمه ویران داد می زند و چهره ی بهت زده و ناامید محلی ها که به ما می خندند و دست تکان می دهند، زن ها با لباس های رنگ به رنگ و زیبا و چشمانی که برق می زد.

5. همه بودند، تو نبودی...

 

دی ماه نود


 
 
2- این نوشته را تقدیم میکنم به همه کسانی که دیگر امیدی به دیدارشان نیست ... !
نویسنده : م.آ. - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
 

روزی آرام همچو  هیچ روزی در گذشته و از آن رو همچوهرروز ... .

یادم نیست چه خوابی میدیدم . صدای دوباره زنگ بیدار باش گوشی انگار قلبم را پاره کرد.

موتوری از گوشت و ماهیچه و رگ و پی که لحظه ای متلاشی شد و رشته به هم پیوسته انبساط و انقباضش از هم گسست . بعد انگار چیزی را در اعماق اقیانوسی آرام منهدم کرده باشی . موجی از ویرانی بود که چون ذره های شن در آب سنگین و عمیق فروکش میکرد.

بیدار شدم . صبح داشت میدمید . نور زرد اخرائی انگار که آجر داغ باشد . سرد از شیشه ها عبور میکرد . و سرخی اش بر سقف خانه  انعکاس می یافت . بخار نفسم لحظه ای بر جداره شیشه نقش بست و محو شد .

آری روزی آرام بود همچو روزی در گذشته و از آن رو همچو هیچ روز ... .

به قول ویرجینیا وولف "واقعیت جاری" انتظارمان را میکشید . شروع میشد . خیابانها و آدمهایش مثل سطوحی سرد پی در پی توی صورتمان میخوردند .  در مقابل ما هم مثل گاوهای دگم و بدوی میشدیم . با پیشانی ای مستبد و ستبر . صورتمان از  ضربه های سرد منجمد میشد . همچنان پیش میرفتیم .  چشمهامان در چشمخانه سرد و بی حالت بود . هر ضربه ای ما را  مصمم تر میکرد .

اینچنین بود آری ... روزی آرام همچو امروز در گذشته ... .

اینجا مینویسم که یادم نرود و روزی اگر گذری بر این نوشته ها کردم یادی از او کنم . فرشته سه شنبه هفته پیش مرد . 11 روز قبل . پنجشنبه توی بهشت سکینه دفنش کردند . او که همسن من بود . همان شب و شبهای بعدش ما به دیدار آشنایان رفتیم . بستنی خوردیم . بازی کردیم  . گفتیم و خندیدیم . چقدر دور بودیم از آن جسم تهی شده از جان . آن جسمی که همسن من بود . و آن جانی که بیشتر از من مشتاق به زندگی بود . چقدر دور بودیم از او که نسبت نزدیکی با من داشت . مرگی انقدر نزدیک که ما را مبهوت نکرد . به حیرت و خوف نینداخت . یاد آن "مرگ" گرامی که نامش را زندگی نمی شود نهاد . انگار از بدو تولد در میان ما نزیسته بود!

مرده بود!

 

امید


 
 
1.
نویسنده : م.آ. - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

من امیدم ...

 یعنی نه اینکه اسمم امید باشه یا نباشه . مسئله اسم نیست . شاید اسمم امید باشه . شاید هم نباشه . البته اگه اسمی داشته باشم. شاید من یه اسم باشم . یه اسم خالی . که دنبال چیزی میگردم . شاید یه واژه ام و شاید یه جور خداحافظی . وقتی میدونی کسی رو خواهی دید . شاید یک سلام باشم برای کسی که امیدی به دیدن اش نیست ... !

 شاید  یه امیدم ...

 ... به اینکه یه چیزی باعث یه اتفاقی بشه .

وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم  یه روزی به دنیا اومدم . نه خیلی دور . نه خیلی نزدیک . نه حتی در زمانی خاص . شاید 28 یا 30 سال پیش . یه جائی . که از وسط کوچه اش یه جوب رد می شد . توی یه کوچه باریک . که هیچ وقت ندیدمش . ولی اونجا زندگی کردم  و بزرگ شدم . با خواهرا و برادرام که چهارتا بودن .

این رو هم بگم که  بزرگ که می شدم  چیزی من رو حمایت می کرد . یک نیروی غریزی . تصمیماتم یکی پس از دیگری اشتباهات بزرگی بودند . زیاد و نفس گیر . که باعث شد من امید باشم . همونی که م.آ. در انتهای نوشته هاش ازش اسم می بره    

     “با امید” .

 

 

 

یک توضیح ناضرور: نوشته ی فوق کار من نیست، بی تعارف و شوخی. کار امیده. اگر دوست داشت بیش تر خودش رو معرفی می کنه و اگر هم نه که نه. فقط واسه من مطلب رو می فرسته و من می ذارم این تو.


 
 
صف اتوبوس
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
 

صف اتوبوس دراز و شلوغ است بر عکس هر روز، به خصوص صف «خواهران». هوا سرد است اما نه چنان که اخوان توصیفش می­کند و درختان نه «اسکلت­های بلورآجین» که استخوان­بندی­هایی توسری خورده و زشت از دود و کثافت شهر. چهره­ها خواب­زده و بی­حال و هم­چنان مسحور رویاها و کابوس­های شب پیشین. آدم­ها با بی­اعتمادی به یک­دیگر نگاه می­کنند و آشکار است هیچ کدام حوصله­ی دیگری را ندارد. هر فرد تازه­ای هم که به صف نزدیک می­شود، اول با نگاه و بعد با اشاره و کلامی کوتاه حالی­اش می­کنند که «ته صف»...


 
 
قطعه
نویسنده : م.آ. - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 

داشتم کامپیوتر رو مرتب می کردم، به این یادداشت کوتاه برخوردم که حالا اصلن یادم نیست کی نوشتم و چرا و در چه حالی. دلم نیامد پاکش کنم. تازگی ها خیلی چیزها نوشته ام، بعد از این هم خواهم نوشت. باید یک چیزی در جواب ساناز بنویسم که چند کامنت بلند و فکر برانگیز واسه م نوشته و یک مطلب هم برای ع.س. خوش حالم که کاظم این جا را می خواند. به خاطر گل رویش دیگه نمی نویسم «با امید». لااقل وقتی که یه کم بی ربط به نظر برسه. اما مطلب...


 
 
یادگاری، آزادی، ولنگاری، رفاقت و باقی مزخرفات
نویسنده : م.آ. - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

1. شده چیزی را فراموش کنید؟ شده بخواهید چیزی را به یا بیاورید؟ از سختی ها چطور یاد می کنید؟ آدم نوستالوژیکی هستید یا خیلی به گذشته اهمیت نمی دید؟ فراموش می کنید و می بخشید یا فراموش نمی کنید و نمی بخشید یا فراموش می کنید و نمی بخشید یا فراموش نمی کنید و می بخشید؟ 

از گذشته ی خودتون چطور؟  شده عکس هایی رو ببینید با شلوارهای گشاد، پیراهن های جوات، دامن های پر پلیسه، فکل های رو به آسمون، اپل های گل درشت و ... ؟ 

شده به افکار و اندیشه های گذشته تون فکر کنید؟ این که چی بودید و چی شدید؟ آیا حاضرید قبول کنید که همون آدمی هستید که اون کارها رو می کرده؟ در مورد اطرافیان تون چی؟ تا کجا حاضرید گذشته رو نبش قبر کنید؟ ما اصولن به طور سیستماتیک فراموش می کنیم، خاطرات تلخ رو از یاد می بریم، گذشته رو قشنگ می کنیم. این ها چیزایی که تو روند نگارش خاطراتم ذهنم رو مشغول می کنن.

2. دیروز در خبرها خوندم که یک مقام محترم قضایی با تعیین مصادیق محتواهای مجرمانه در مورد انتخابات، حرف هایی رو که به هر نحوی بوی تحریم انتخابات بده و سلامت انتخابات رو خدای نکرده به خطر بندازه مشخص کرده. مطمئن شدم که انتخابات کاملن آزادانه برگزار می شه و خیالم راحت شد. البته تا الان هم همین طور بوده. فاطمه یه چیزی گفت تو مایه های این که مثل این که یه جاییت می خاره. هر چی فکر کردم دیدم نمی خاره. 

3. از بی کتابی و بی برنامه گی دوباره دارم علویه خانم و ولنگاری هدایت رو می خونم. خیلی رو ادبیاتم و در واقع بی ادبیاتم تاثیر گذاشته. چن تا از قشنگ ترین هاش رو واسه وحید اس ام اس کردم. خواستم چن تا از قشنگ ترین تیکه هاش رو این جا بذارم، فکر کردم به حیثیت عمومی توهین کردم بهتره لال مونی بگیرم. این طوری راحت تره.

4. می گی تلخ شدم، گوشه گیر شدم، فقط به کتابا فکر می کنم. شاید این طوری باشه، نمی دونم. اما تو بگو از کدوم رفیق؟ رفیقی که حتا یه ندا نداد که داره ازدواج می کنه حرف بزنم؟ یا اون یکی که بعد از کلی جنگولک بازی چهار پنج تا از رفقایی رو که اگه من نبودم عمرن تو زندگی ش نمی شناخت واسه عروسیش دعوت کرد، اما اسم ما رو هم نیاورد. یا اونی که تا فهمید قراره یکی از ما یه جا کار پیدا کنه، زرتی زیرابی رفت اون کار رو رو هوا زد و بعد هم با کمال وقاحت به خود ما پیشنهاد همکاری رو داد! یا اون یکی که ترسید گرفتار بشه، یا اون یکی که همین که شوهر کرد انگار ما همه ان و گهیم، اصلن سراغی ازمون نگرفت. یا یکی که خیلی گفت رفاقت، اما همین طوری یه دفعه ای بی هیچ دلیلی که حتا لایق بدونه بهت بگه، بی خبرت گذاشت و محل سگت هم نذاشت... . نه رفیق. هستن رفقایی که الان دور و برم هستن، تو شاید اونا رو نشناسی، اما اونایی که تو می شناسی عمومن رفیق نموندن. شاید هم حوصله ی آدم غرغرویی مثل من رو ندارن. هر جا هستن به هر حال موفق و پیروز باشن.

 

با امید.

م.آ.

 


 
 
تجربه­ها-1: اتوبوس، روان­شناسی و چیزهای دیگر
نویسنده : م.آ. - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

"زاپاتا، سکانس کلیسا یادت هست؟

برای دیدن دختری که دوستش داشتم

خدا را بهانه کردم"

(علیشاه مولوی)


 
 
نوشتن
نویسنده : م.آ. - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

بالاخره تصمیمم رو گرفتم که بنویسم. با همین نثر شکسته و خودمونی، به تاسی از سلین و برای نزدیک کردن نوشتار به گفتار. دیروز عصر بود، یک جمعه­ی غم­ناک. با و بودم، اون هم اوضاعش بهتر از من نبود...


 
 
← صفحه بعد